۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

تجربه من- برداشت شما



الان داشتم وبلاگ یک عزیز رو میخوندم که خیلی‌ خیلی‌ جالب نوشته بود و کلّ مطلب راجع به این بود که انسان در حال تجربه کردن است و به قولی‌ باید که از تجربیات هم استفاده کنیم!!!! از جمله: "می‌دانید فرق یک آدم میانسال، مثل من، با یک پسر یا دختر جوان فقط در تعداد تجربه‌هایی است که دارند، آدم میانسال زمان بیشتری برای ارتکاب حماقت در اختیار داشته و امروز صاحب تجربه‌ی بیشتری است."
و البته با زبان بی‌ زبانی هم اشاره داشت به اتفاقات اخیر در ایران. مطلب چند بخش داشت:
- تعریف یه خاطره که از روی کنجکاوی یا شیطنت انجام شده بود و نتیجه گیری از تجربه آن.
- تعریف تجربه
-ربط دادن تجربه و شناخت شخصی‌ (تجربه شخصی) که مسلما این ۲ تکمیل کننده هم میتونن باشن.
نکته جالبش این بود که از ۱۸۴ نظری که این مطلب داشت تک و توک راجع به کلّ مطلب نظر داده بودن و اکثرا فقط به یه نکته کوچکی از متن اشاره میکردن یعنی‌ این که تقریبا بیشتر کسانی‌ که این متن رو خوانده بودن شاید متوجه منظور نویسنده نشده بودن در نتیجه مقصود و هدف او را از نوشتن این مطلب در نیافته بودن. و اگر مفهوم کلی‌ رو در یافته بودن بدون هیچ اشاره به آن راجع به نکات خیلی‌ جزئ نظر میدادن که خیلی‌ نا‌ امید کننده بود. در واقع میشه گفت که خستگی‌ رو به تن نویسنده باقی‌ میذاشت یا شاید هم در اینجا نویسنده با  تجربه تر از این حرفا باشه که اصلا به این نکته اهمیت بده و یاد گرفته که بالاخره همه جور آدمی‌ هست و باید یاد گرفت که یه جوری با همه کنار بیایی.
این قضیه من رو به فکر فرو برد که:
-آیا همیشه باید به طور صریح و مستقیم راجع به یه مساله حرف زد تا خواننده، شنونده، بیننده، بتونه ربط بین موضوع اصلی‌ و آن نوشته، خبر، برنامه رو بفهمه؟
- یک نوشته، برنامه، بیانیه باید چه خصوصیاتی داشته باشد تا قابل فهم برای اکثریت باشد نه در صد کمی‌ از اقلییت؟
و آیا تفاوت برداشت وفهم از یه مطلب، برنامه، ...باعث تحریف و کلا تغییر اون مطلب نمی‌شه؟
 خوشحال میشم اگر نظر تون رو بدونم.


۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

ایام محرم در بلاد کفر



میشه ادعا کرد که یکی‌ از مذهبی‌‌ترین کشورهای مهاجر پذیر استرالیا است. مردم با هر ملییت، زبان، سطح سواد، درجه از اعتقاد، در ایام سوگواری یا جشنها یا در کلّ در هر مراسمی که از مهمانان پذیرائ بشه حضور پر رنگی‌ در مساجد دارن.
اوایل این برای من خیلی‌ خیلی‌ عجیب بود که چطور همچین چیزی ممکن است. البته استرالیا خیلی‌ مهاجر عرب، لبنانی، افغانی، ترک، پاکستانی‌، ایرانی‌ و آفریقای مسلمان داره و من همیشه به این فکر می‌کردم که چی‌ ممکن این همه آدمی‌ رو که سایه هم رو با تیر میزنن با هم، در کنار هم و زیر یه سقف مسجد جمع کنه؟!!! داشتم واقعا باور می‌کردم که این آدم‌ها با هم وطن خودشون در کشور‌هاشون فرق دارن و واقعا ایمان دارن و این مکان این فرصت رو در اختیار شون قرار میده که خودشون باشن و عبادت کنن. البته از اونجای که ما ایرانیها کلا آدم‌های شکاک و بد بینی‌ هستیم، من یه حدس‌های زده بودم ولی‌ سعی‌ می‌کردم که توجیه کنم تا این که یکی‌ از کسانی‌ که در این مراسم شرکت کرده بود خودش با زبان خودش اذعان کرد که:
یه آقای هست اونجا که خیلی‌ مورد احترام هست حتا مردم به این شخص بیشتر از اون آقای روضه خون احترام میذارن چرا؟؟؟؟ چون این آقا چند شب محرم رو به ملت عزا دار غذا میده!!!!!!.
همین جمله چند نکته رو آشکار میکنه که:
-تا شکمت...... نباشه مذهب کم رنگه
-مسجد جای ......
- رشته الفت بین ملیت‌های مختلف مسلمان مذهب نیست بلکه ....
-احترام لایق کسی‌ است که بتونه شکم یه عده رو سیر کنه به خصوص اگه نذری هم باشه که ثوابش بیشتر.


ولی‌‌ای کاش که حداقل اینجا به دور از هر گونه تبلیغات گمراه کننده میتونستند که از این فرصت استفاده کنند و واقعا عبادت کنن، و یه کاری کنن که چهرهٔ ناجور و افکار کثیفی که در مملکت کفر از مسلمان دارن عوض بشه، نه این که در عین بینیازی، و متمولی برای یه ظرف بیشتر غذا نذری گرفتن با هم جر بحث کنن یا گردن کج کنن، یا این که اصلا به جای نذری دادن به آدمهای پولدار این پول صرف کسانی‌ نشه که نیاز مندند. همین آقای که اینجا چند شب غذا میده و هربار هم حداقل برای ۲۰۰-۳۰۰ نفر یعنی‌ اگر متوسط هزینه غذا برای هر نفر ۸ دلار استرالیا باشه و این آقا ۱۰ شب غذا بده می‌شه 8x300x10=24,000$
اگر این آقا که یک ایرانی‌، ترک، عرب، و کلن یه مسلمان هست این ۲۴،۰۰۰ دلار زبان بسته رو میفرستاد به کشور خودش با توجه به ضریب تبدیل آرز (اگر به ایران میفرستد) 24000x876 = ۲۱،۰۲۴،۰۰۰ تومن شما فکر می‌کنین با این پول در ایران واسه مردم فقیر چی‌ کار نمی‌شد کرد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
اگر هم این آقا فکر کنه که با نذری دادن برای خودش احترام به دست میار، یه تبلیغ برای دین میشه،..... ولی‌ آیا این آقا به این فکر نمیکنه که اگر خودش در روزنامه هم زبانش یا در هر روزنامه دیگه در استرالیا تبلیغ کمک میداد به مناسبت این ایام محرم همون احترام رو به دست میاورد، همون تبلیغ برای اسلام میشد، شاید حتا گسترده تر، و پول بیشتری جمع میشد برای کمک به کسانی‌ که واقعا نیز دارن و این شخص هم چیز رو با هم داشت.



فیلم آواتار



فیلم آواتار رو دیدین؟ خیلی‌ باحاله. به تصویر کشیدن رفت و آمد به تخیل و واقعیت خیلی‌ قشنگ بود و این باعث میشد که زمان رو از دست بدی چون خودت هم همش در حرکت بودی. به خصوص فیلم ۳د که عالی‌ بود. خیلی‌ خوش ساخت بود و سرگرم کننده ولی‌ مفهوم کلی‌ فیلم چیز جدیدی نبود مثل همهٔ فیلمهای دیگه که ساکنین جدید یه منطقه به بومیان اونجا حمله می‌کنن حالا توی این فیلم یه مقدار اون منطقه دورتر بود یعنی‌ در یک سیاره دیگه اتفاق افتاده بود.
ولی‌ یه ایده جالبش، قسمت اتصالات و انتقال اطلاعات و کلا شبکه ارتباطیش بود. اگه امکانش هست حتما پیشنهاد میدم که این فیلم رو به صورت ۳د ببینین چون خیلی‌ جذابیتش فرق میکنه.


۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

سالگرد ازدواج



همین الان کلی‌ گریه کردم چون حسابی‌ سورپریز شدم، امشب سالگرد ازدواج ماست. بعد از ظهر بود که یکی‌ زنگ خونه رو زد که یه بسته دارین گفتم میام پائین میگیرم که تا اومدم برم و در رو باز کردم دیدم که بستم به در خونه تکّیه داده بود جاتون خالی‌ وقتی‌ بازش کردم توش یه گل روز قرمز زرشکی بود که دورو ورش رو هم حریر قرمز بود با یه عالمه شکلات. وروی جعبه هم یه پاکت بود که علیداد برام نوشته بود و تبریک گفته بود.
من هم زودی کیک درست کردم و وقتی‌ که علیداد رسید خونه کلی‌ ماچ بازی اوووو
الان هم جاتون خالی‌ با هم کیک و شامپاین خوردیم یه جشن کوچیک ۲ نفری، خیلی‌ خوب بود.
قربون همگی‌..................


آرزوی بهبودی



همین الان یه مطلبی خوندم راجع به یه عزیز در آمریکا به اسم مونا که به علت بیماری احتیاج به پیوند مغز أستخوان داره و درخواست کمک کرده بود و جالب این که یه دفعه ولوله‌ای به راه انداخته و همه در تکاپو افتادن که هر کاری از دستشون بر میاد انجام بدن. که خوب طبقه معمول هم اشک من روان شد.
بعد به ذهنم رسید که ما ایرانیها چقدر آدمهای عجیبی‌ هستیم. یک لحظه اینجوری بیقرار میشیم و از روی لطف و انسانیت دلمون برای یه مریض میتپه و حاضریم که هر جوری شده کمک کنیم و در کنارش اگر یکی‌ از فامیل یا دوستمون مریض بشن حتا یه زنگ هم بهش نمی‌زنیم و حالش رو نمیپرسیم. یا از این که برتری خودمون را با زیر آب همدیگه رو زدن به هم ثابت می‌کنیم و به قولی‌ دلمون رو خنک می‌کنیم. یا از موفقیتهای همدیگه احساس حسادت و حقارت می‌کنیم و اون حس تا جایی میرسه که ارتباط مون رو باهاش قطع می‌کنیم. سر هم دیگه کلاه میذاریم. مطمئنم که از بین کسانی‌ که الان به حال این عزیز غصه میخورن یا براش دل میسوزونن کسانی‌ بودن که در زمان موفقیتش کلی‌ براش مشکل ایجاد کردن.
ولی‌ با همهٔ اینا باز هم جای شکرش باقیه که این موارد بد رو خودمون میشناسیم و میخواهیم که تغییر ایجاد کنیم حتا شده با همین پیغام‌ها در بالاترین باشه و داغ کردن موضوع.
مونا عزیز و کسانی‌ که بیمارید از ته قلبم آرزو می‌کنم که هر چه زودتر بهبود پیدا کنین به خصوص که هموطنان ایرانی‌ هم به هر عنوانی حمایت تون کرده باشن که این بهبودی پاداش و انگیزه‌ای باشه برای همهٔ ما تا عادات بد و زبانزد مون رو تغییر بدیم و هر لحظه که افکار پلید به ذهنمون خطور کرد به یاد بیاریم که هر کدوم از ما در هر لحظه‌ای میتونستیم که جای مونا عزیز باشیم و با مرگ و زندگی‌ دست و پنجه نرم کنیم و باید اونقدری خوب باشیم که امیدور باشیم به پاداش خوبیمون عزیزانی خواهند بود که دست مارو بگیرن.


۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

انسان حیوانی متفکر



پریروز یه خبری تو یاهو بود که یه پسر بچه ۲ ساله رو در برزیل عمل کردن تا ۴ تا سوزن خیاطی که نزدیک قلب و ریه بوده در بیارن که تقریبا ۴ ساعت این عمل طول میکشه. البته هنوز ۴۶ تا سوزن دیگه در بدن این بچه وجود داره که در طی‌ چند عمل دیگه باید خارج بشه. ناپدری این بچه توسط یه خانومی که مروج یه مذهبی‌ بود، این سوزنهای رو که متبرک شده بودن رو به تن این بچه فرو میکرده تا رابطه خودش با دوست دخترش محفوظ بمونه.
دوباره چند روز پیش یه مطلبی بود راجع به مخالفت و درخواست تصویب قانون در آلمان و فرانسه بر علیه ختنه کردن دختران که به طور غیر قابل باوری در این کشورها توسط بعضی‌ آفریقای‌ها و اسیا‌ها انجام می‌شه. و البته این عمل در آمریکا، و در بعضی‌ از شهر‌های ایران هم انجام میشه.بر این اعتقاد مذهبی‌ که قوه ارضا و تحریک جنسی‌ دختران از بین بره تا به این ترتیب افکار شیطانی ازشون دور بشه و نجابت آنان حفظ بشه. خوب البته لازم به گفتن نیست که این عمل چه مشکلات فیزیکی‌ و بهداشتی برای این دختران به ارمغان میاره که حتا منجر به مرگ میشه. متاسفانه این عمل به روشهای سنتی‌ انجام میشه که همراه با درد و خون ریزی فراوان است.
در تایلند در بعضی‌ فرقه‌های مذهبی‌ دخترانی که هنوز به سن بلوغ نرسیدن رو طبق یه مراسمی به طور زنده قربانی می‌کنن به اینروش که گردنش رو میبرن و خون اون رو مینوشند.
و هزار هزار جنایت دیگه که در گوش و کنار به اسم مذهب، فرقه، اعتقاد،.... آنجام می‌شه.
یه وقتی‌ یک انسان که خودش به سن تشخیص رسیده تصمیم میگیره که طبق یه اعتقادی یک عملی‌ انجام بده که میدونه برای سلامتی‌ و بدنش مضره ولی‌ خودش با علم به آن انجام میده. این خیلی‌ فرق داره با این که ما خودمون رو "انسان" بنامیم اما برای یه انسانی‌ که هنوز به سن تشخیص نرسیده و یا قدرت ابراز نظر نداره تصمیم بگیریم و هر بلای که دلمون بخواد سرش در بیاریم به اسم مذهب، اعتقاد، و رضایت پیروان و هدایت کنندگان آن اعتقاد.
متاسفانه خیلی‌ وقتا فرضیه اصلی‌ مذهب که باید باعث آرامش و هدایت انسانها به هر چه انسان تر بودن هست باشه فراموش میشه و هم چنان جهالت و ذات حیوانی و درنده خوی انسانها به تمدن گرایی میچربه و به هدف اصلی‌ غلبه میکنه.
دیشب با علیداد بحث میکردیم سر این که آیا انسان ذاتا خوب هست یا بد از نوع حیوانی.
و بعد کلی‌ تاریخ رو هم زدن و فرضیه‌های مختلف رو بالا پأیین کردن به این نتیجه رسیدیم که انسان هم یک حیوان ناطق هست (البته خیلی‌ از حیوانات دیگه هم روش ارتباطات دارن) که قدرت تفکرش اون رو از سایر حیوانات خطرناک تر میکنه. چون هر موجود زنده ذاتا برای بقا تلاش میکنه و سعی‌ میکنه که دشمنان احتمالی‌ رو از بین ببره یا شرایط زیست رو به نوعی عوض کنه یا تغییر بده تا زنده بمونه. پس به طور طبیعی هر انسانی‌ برای رفاه خودش تلاش میکنه و ذاتا هر چیزی رو که این امنیت یا بقا رو تهدید کنه از بین میبره و چون حیوان متفکر هست روشهای غیر از بقیه حیوانات در پیش میگیره.
اگر یه شیر در وضعیت خطر به حیوانی حمله کنه فقط به یه حیوان آسیب می‌رسونه و بعدش هم آروم می‌شه اما انسان با قوه تفکر روشی‌ رو پایه گذاری میکنه (تبدیل به فرهنگ میکنه) که مدت‌ها ماندگار می‌شه و ممکن که به خیلی‌ بیشتر از یه انسان دیگه آسیب برسونه.
گونه‌های دیگه حیوانات وقتی‌ که یه جهش ژنتیکی درشون ایجاد میشه به همشون منتقل میشه و این احتمال که ممکنه مثلا ۲ تا شیر در شرایط مساوی رفتار متفاوتی نشون بدن خیلی‌ کم هست. درست بر عکس انسان این قدرت تفکر رو باید پرورش بده و چون بعضیها این امکان رو ندارن یا ترجیح میدن که مغز رو به صورت آکبند نگاه دارن پس در جهالت به سر میبرن و اینجا نقششون از انسان به گوسفند تبدیل می‌شه و اون عده که بهتر از اونا فکر می‌کنن میشن چوپان. و چون انسان یک حیوان است و فطرتا هم به فکر منافع خود پس سعی‌ می‌کنه که این گوسفندان همچنان گوسفند باقی‌ بمانند تا چوپان هم با آرامش بیشتری زندگی‌ کنه.
و پس از گذشت میلیون‌ها سال انسان امروزی به جای میرسه که تصمیم میگیره برای حفظ منافع شخصی‌ مجبوره که تا حدی منافع دیگرون رو هم در نظر بگیر و رعایت کنه. البته همچنان فرضیه گوسفند داری بر قرار است فقط در بعضی‌ جوامع بر اساس فرهنگ، تاریخ، مذهب،سیاست،....درجه جهالت و گوسفند انگاری تغییر میکنه. و جالب تر این که هنوز هم در قرن ۲۱ چوپانی و گوسفند داری سنتی‌، تبلیغ میشه و براش سرمایه گذاری می‌شه، جنگ میشه، گوسفندا به جون هم میفتن، چوپان رو از بین میبرن یا یک روش گوسفنداری جدید رو پایه گذاری میکنند یا به جای میرسن که نظام گوسفند داری رو نابود می‌کنن البته یادمون نر که منافع باید ایجاب کنه نه حس انسان دوستی‌.


البته دوستان اگه لفظ گوسفند یا چوپان اذیتتون میکنه میتونین موقع خواندن از الفاظ عروسک و عروسک گردان استفاده کنین.
در ضمن من با این متن قصد توهین به هیچ مذهب،آیین، اعتقاد، فرقه خاصی‌ رو ندارم و احترام اینها برای پیروانشون محفوظ تا وقتی‌ که حق و حقوقی از بقیه پایمال نشه.







دوستای گلم شب یلدا تون مبارک باشه



۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

ایرانیزه



مفاهیم از نظر ما ایرانیها همیشه عوض میشن حالا چرا خدا عالمه !!!!
پدر و مادر: یا گور بابای بچه یا گور بابای پدر و مادر
مهر پدر و مادر: هر چی‌ من میگم گوش کن وگرنه ما رو فراموش کن، یا همه چی‌ در راه فرزند
فرزند: هر چی‌ داری مال من اگر شد و اون گوشه کنار فرصتی شد چند لحظه‌ای مال تو
عشق: قبل از ازدواج به این معنی‌ که من رو همه جوره از تنهایی نجات بده بعد از ازدواج غلام زر خرید
بازنشسته: یا داره لحظه شماری میکنه برای مردن، یا بی‌چاره وقت سر خاروندن نداره چون باید از نوه هاش نگهداری کنه
فامیل: هر وقت لازمشون داری سرشون شلوغه هر وقت لازم بدونن حتما راجع به همه چیت اظهار نظر می‌کنن
ازدواج و بچه دار شدن: وییییییی داره دیر میشه
مراسم ازدواج: مال من باید با بقیه فرق داشته  باشه از مال ... هم باید پر زرق برق تر باشه.
زن و شوهر: چرا این کار کردی..؟؟ چرا این کار رو نکردی؟ چرا فلانی‌ .... جا خونه داره چرا بیساری ماشین ... داره؟
مدرسه: به زور برو به زور بیا به این امید یه چیزی یاد بگیری که بعدش سریع فراموش کنی‌
آموزش و پرورش: واژه‌ای کاملا ناشناخته!!!!!!!!!!!
اقتصاد: نداریم آقا جون
پزشک: یا تشخیص میدم توپ!!!!! یا جیبم پر پول کن یا یه خاکی بریز رو سرت
دانشگاه: جواب مردم چی‌ بدم اگر قبول نشم!!!!!
فوق لیسانس:مگه من چیم کمتر از حسن آقاست؟؟!!!!
تازه به دوران رسیده:از این کلاس در بیا برو تو اون کلاس، گور بابای زن/شوهر و بچه. مهد کودک و دبستان چند میلیون تومانی، خونه تو دوبی‌ و جزایر ...هفته چند بار رفتن به آرایشگاه، خیلی‌ چیزهای عجیب دیگه.
مدیر: هیچ وقت تو شرکت نیست
کارمند شرکت خصوصی‌: کار کن که سود شرکت بره بالا وگر نه عزرت رو میخوایم
کارمند دولت: برو حالش ببر
ماشین: چی‌ مده؟ با چی‌ بیشتر میشه چشم بقیه رو کور کرد؟
بخش منابع انسانی‌:چقدر سود میرسونن یا فقط در حد مصاحبه
رفاقت: کی‌ بهت نیاز دارم؟
مهاجرت: یه عمر از شرایط ایران ناله کن و خیال پردازی کن راجع به کشور موعود بعد از رفتن ناله کن از شرایط کشور جدید و رو منبر رفتن اندر مزایائ ایران
علوم انسانی‌: انسان کیلو چند؟ برو یه رشته‌ای بخون که باهاش پول در بیاری
مشاور و روان شناس: شما نمیفهمی پس من درست میگم در ضمن حق ویزیت یادتون نر
گیاه خاری/ ارگنیک/ چای سبز: خیلی‌ مده بدو عقب نمونی بی‌خیال کمبود آهن و کم خونی
کیف و کفش لباس: هر چه گرون تر بهتر راستی‌ مارکش چی‌؟ از کجا اوردیش؟
آرایش: یه مدت همه چی‌ پر رنگ الان چشم‌ها بیحال لپ و لبت گلی‌.
روش زندگی‌: از صبح کل سحر جون بکن تا بوق سگ، یا روز و شب ناداشته باش که فلانی‌ زندگیش از من بهتره
درس خواندن: مال شب امتحانه
کتاب خواندن: یا حوصلش ندارم یا کتابهای میخونم که خودم هم نمی‌فهمم ولی‌ میشه باهاش پز داد
غیرت: آزادی روابط با دختر مردم ولی‌ قلمبه شدن رگش واسه خواهر و دخترم
زن: یا باید خودش ... بده که ثابت کنه آدم و حقی‌ داره یا مایه عبرت بشه که " از زن کمترم اگر.." یا "مگه دختری که گریه میکنی‌"
مرد: آدمی‌ که مجبور "مرد" باشه، غیرت داشته باشه، واسه همه تصمیم بگیره، بار همه چی‌ رو دوشش باشه، سبیل داشته باشه روش قسم بخوره، وقتی‌ هم که حالا به هر دلیل سبیلش بزنه تا چند وقت موذب باشه و به ... افتخار کنه. حرفهای مردونه بزنه، مردونگیش رو ثابت کنه.
و خیلی‌ چیزهای دیگه که باشه برای یه وقت دیگه.



برای دل خودت زندی کنی‌...



یادم میاد وقتی‌ که ما جوانتر بودیم فکر میکردیم که نسبت به همه چی‌ مسئولیم، بخاطر همه چیز کلی‌ روده درازی میکردیم،بحث میکردیم، احساساتی‌ میشدیم، قهر میکردیم، آخر سرش هم با یه چیز دیگه مجبور بودیم که راضی‌ بشیم.
ولی‌ جوان امروز نه بحث میکنه، نه می‌خواد به تو ثابت کنه که تو اشتباه فکر میکنی‌، نه...، اون بخودش اعتقاد داره، در مقابل زور و اجبار، سختگیری تو میخنده، شانه بالا میندازه، تو دلش میگه به فلانم، در نهایت کار خودش رو میکنه.
یادم که اون موقع‌ها ماها اعتراضمون رو با مشت گره کرده در هوا یا رو به زمین نشان میدادیم، نسل امروز با دست زدن، خنده، و به مسخره گرفتن چیزهای که ماها حتا فکرش رو هم اجازه نداشتیم بکنیم چه برسه به،....
ولی‌ من خوشحالم و هر روز دارم یه چیز جدید از این نسل یاد میگیرم. الان زمانیه که به قول یک عزیزی روح زندگی‌ در مقابل ایدئولوژی قرار گرفته. و هیچ چیز بهتر از این نیست که زندگی‌ کنی‌ و بذاری که بقیه هم زندگی‌ کنن.
و این چقدر قشنگ میتونه باشه که بتوونی‌ حتا یه لحظه رو بدون هچ آرمان، سنت،...و بدون ترس از قضاوت شدن و فقط برای خودت و دل خودت زندگی‌ کنی‌.


۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

پیشواز سالگرد ازدواج



بیشتر از ۲ هفته دیگه وقت داریم تا سالگرد ازدواجمون، vowwwwwwwwwwww اصلا باورم نمیشه چقدر زمان زود میگذره. یادمه که اون موقع‌ها همیشه به مامانم می‌گفتم که شما چه جوری این همه سال حوصلتون از زنگی مشترک با بابا سر نرفته (نه این که فکر کنین بابای من آدم بدی نه منظورم از خود زندگی‌ مشترک بود). در بچگی‌ چقدر همه چی‌ از آدم دور است وقتی‌ مامانم میگفت که تو هم یه روزی ازدواج میکنی‌ و عاشق یه مردی میشی‌ به نظرم چقدر بعید میومد و یادمه که با لجبازی هم می‌گفتم که نخیر من هیچ وقت با یه مرد ایرانی‌ ازدواج نمیکنم چون نمیتونم از خود راضی‌ بودن مردهای ایرانی‌ رو تحمل کنم و هزار دلیل و منطق دیگه که وقتی‌ بهشون فکر می‌کنم باورم نمی‌شه که اون حرفا از ذهن یه بچه نتیجه گیری شده.
ولی‌ حالا سالها از اون روزگار میگذره درسته که من بالاخره ازدواج کردم و شوهرم هم یه ایرانیه ولی‌ تقریبا به همهٔ اون باید‌ها و نباید‌های بچگیم رسیدم. البته بماند که در این بین شاید دل خیلی‌‌ها شکسته شده باشه و من تا مدتها دچار عذاب وجدان بودم ولی‌ الان خیلی‌ راضیم و خوشحال که به وسوسه احساسم گوش نکردم و همونطور که مامانم همیشه بهم میگفت با عقل عاشق شدم. مامان جونم ازت یه دنیا ممنونم که بهم یاد دادی که اگر یه زن خودش رو دوست نداشته باشه هیچ وقت نمیتونه که کسی‌ دیگه‌ای رو هم آگاهانه دوست داشته باشه. و اون عشق نا‌ آگاهانه می‌شه یه زنجیر به دست و پای هر  ۲ نفر به جای این که بشه یه جای امن براشون. که یه عشق احساسی‌ چقدر زود قابلیت فاسد شدن و به کینه تبدیل شدن رو داره.
مامان جونم چقدر ازت تشکر می‌کنم که پله به پله منو هدایت کردی که خودم رو بشناسم تا نهایتا بتونم درست تصمیم بگیرم. و چقدر قشنگ من رو راهنمایی کردی که با توقعات خودم، همسرم، و خانواده هامون چه جوری کنار بیام. تمام این روزهای شاد، این امنییت فکری، و رضایت خاطر از همسرم رو مدیون تو هستم مادر گلم.‌ای کاش که در این روز‌ها می‌تونستم که باز هم از حرفات استفاده کنم.‌ای کاش که می‌تونستم که باز هم باهات حرف بزنم، میدونم که هنوز هم عشق مادریت گرمه چون بابا میگه که هنوز هم میری از روی قاب عکس دست رو صورت من و علیداد میکشی. میدونم که از من، علیداد، زندگیم راضی‌ هستی‌ چون میدیدم که با چه عشقی‌ علیداد رو میبوسیدی و نوازش میکردی.
من این عشق و صمیمیت بین یک زن و شوهر را از تو و بابا یاد گرفتم وقتی‌ که میبینم که بابا چه جوری با چه عشقی‌ تورو تر و خشک میکنه، تمیزت میکنه، باهات حرف میزنه وقتی‌ که میدونه شاید هیچی‌ از حرفاش نفهمی، بهت غذا میده، برات گریه میکنه و برای ما و خودش خاطرات زمان دوستیش رو با تو مرور میکنه و از غرور کیف میکنه،......
یا اون روزا که تو سالم بودی چقدر به همهٔ ما سرویس میدادی چقدر هوای بابا رو داشتی چقدر دوست داشتیش طوری که باعث حسادت دوست و فامیل میشدین.
به خاطر همه چیز ازتون ممنونم مامان گلم و بابای بهترینم.
علیداد عزیزم از تو هم ممنونم که من رو همونطوری که هستم باور کردی و دوست داشتی، اینقدری خوب و مهربون بودی که من عاشقت شدم و هستم.
امیدوارم که یه روزی هم بچه ما راجع به ما همین چیزا رو بنیویسه.....


۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

ازدواج منطقی‌ یا هندونه ای



چند شب پیش با چند تا از دوستان بحث ازدواج بود و هر کی‌ یه چیزی میگفت اکثر نظرات بر این بود که " ازدواج مثل یک هندونه در بسته هست".نمدیونم چند در صد از شما هم همین نظر رو دارین؟!
من و علیداد اینطوری فکر نمی‌کنیم به نظر ما ازدواج اتفاقا یه تصمیم کاملا منطقی‌ میتونه باشه. (البته این حرف بیشتر به ازدواج‌های سالهای اخیر مربوط میشه که دختر و پسر اجازه دارن که قبل از ازدواج همدیگرو ببینن، با‌ها هم حرف بزنن، یا به نوعی با هم آشنا بشن).
خیلی‌ از کسانی‌ که ازدواج کردن حتا به طریقه ۱۰۰% سنتی‌ باز هم بالاخره این شانس رو داشتن که یه چند وقتی‌ با طرف نامزد باشن، به نظر من همون مدت هم کافیه که یه سری از نکات اصلی‌ رو از طرز رفتار، شخصیت، فرهنگ، خانواده طرف ببینیم. مثلا شما حتا اولین روزی که با نامزدت میری بیرون میبینی‌ که با جای این که طرف حواسش به شما باشه همش دنبال اینه که کی‌ داره به شما نگاه می‌کنه و هی‌ تذکر بده که بیا اینور، لباست مراتب کن، اون پسر نگات کرد؟.......  یا چه بدونم اگر رفتین خونهٔ طرف میبینین که مادر پسر همش داره قربون صدقه پسرش میره و نمیذاره که اون هیچ کاری بکنه،.... یا طرف دروغ میگه حالا به هر عنوان!!  سیگار میکش یا مواد دیگه،.....یا مثلا میبینیم که طرف از نظر خانوادگی، سطح تحصیلات، فرهنگ و خیلی‌ چیزهای دیگه با ما فرق داره.
متاسفانه ما چه دختر و چه پسر عادت داریم که خیلی‌ سریع احساساتی‌ بشیم و چشممون رو روی واقعیت‌ها ببندیم، عادت داریم که پیش خودمون فکر کنیم که بعد از ازدواج عوضش می‌کنم تغییرش میدم!!!! و از این خیال بافیها.....ولی هیچ وقت به این فکر نمی‌کنیم که کسی‌ که حداقل ۲۰ و چند سالی‌ رو به یه روش زندگی‌ کرده من نوعی نمیتونم که تغییرش بدم. و یا این که سعی‌ می‌کنیم که خیلی‌ چیز هارو برای خودمون توجیه کنیم. یا فکر می‌کنیم که آسمون پاره شده و اون آدم رو فرشته‌های آسمونی برای ما پرت کردن به زمین، دیگه خدارو بنده نیستیم، حرف و نصیحت هیچ کسی‌ رو هم گوش نمی‌کنیم.
تازه بعد از ازدواج که به در بسته می‌خوریم و میبینیم که دیگه کار از کار گذشته و به قولی‌ پشیمونی دیگه سودی نداره.
یه حرفی‌ قشنگی‌ که من از بچگیم از مادرم توی گوشم دارم اینه که میگفت "حتا با عقل و منطق عاشق شو" و "موقع ازدواج چشمات رو کاملا باز کن و بعد از ازدواج چشمات رو ببند".
اگر من بدونم که توی زندگی‌ چی‌ برام مهمه و از طرف مقابلم چی‌ می‌خوام خیلی‌ بهتر و راحتتر می‌تونم تصمیم بگیرم. و از همه مهمتر این که با عقل تصمیم بگیریم نه با احساس. تا به یه نفر آشنا شدیم زودی فکر نکنیم هیییییییییییییی من مرد یا زن آرزوهام رو پیدا کردم بهتره که به هم یه فرصتی بدیم که همدیگرو بیشتر بشناسیم البته با کمال نکته سنجی و عقلانی، بیشتر از خواسته‌ها و امید و آرزوهامون تعریف کنیم و مال اون رو هم بشنویم، سعی‌ کنیم که با خانواده طرف هم رفت و آمد کنیم و به قولی‌ اونا رو هم بسنجیم. یه چیزی که به نظر من خیلی‌ خیلی‌ مهمه خانواده هست، ممکنه که ما فکر کنیم که بابا ولش کن ما که بعد از ازدواج مثلا ایران نمیمونیم یا مثلا فکر کنیم که سعی‌ می‌کنیم رابطه طرف مقابلمون را با خانوادش کم رنگ کنیم ولی‌ نکته مهم اینجاست که این دختر یا پسر توی اون خانواده تربیت شده در نتیجه خیلی‌ از معیار‌های اون خانواده هنوز تووی لایه‌های ذهنی‌ اون باقی‌ مانده حتا اگر اون شخص  ادعا کنه یا نشون بده که با خانوادش فرق داره.
امیدوارم که ازدواج همه جوون‌های مجرد اگر قرار از نوع هندونه باشه اقلاً هندونه قاچ شده و خیلی‌ شیرینی‌ باشه.



۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

برای هضم این همه شبرینی که خوردیم بعد نیست که حالا با هم یه قری هم بدیم......

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

شنیتسل مرغ

طریقه درست کردن شنیتسل مرغ
- ۱ عدد سینه کامل مرغ
- ۱ لیوان شیر
- ۲ لیوان آرد سوخاری
- نمک و فلفل
- ۳ قاشق غذا خوری جعفری خورد شده (به دلخواه)
سینه مرغ رو از پهنا به ارتفاع ۳-۴ میلیمتر میبریم. به این ترتیب که از یه سینه مرغ که حدودا ۶۰۰ گرم وزن داره ۴ تا ورقه بریده میشه.
یک پارچه کاملا تمیزی رو برداشته و یک ورقه از مرغ رو میذاریم گوشه پارچه و بقیه پارچه رو میندازیم روش مثل کاغذی که میذاریم وسط یه کتاب.
با یک گوشت کوب که روش دندانه داره (بیفتک کوب) به آرومی‌ میکوبیم روی مرغ باید به طور یکنواخت روی تمام مرغ بکوبیم با این کار سطح مرغ تقریبا ۲ برابر میشه این کار باید خیلی‌ آروم انجام بشه وگرنه مرغ له میشه. همه ورقه‌های سینه مرغ رو به این ترتیب میکوبیم.
نمک، فلفل،و جعفری خورد شده را با آرد سوخاری مخلوط می‌کنیم.
شیر رو هم میریزیم توی یه ظرف گود.
هر یک از ورقه‌های گوشت رو ابتدا در شیر فرو می‌کنیم بعد اجازه میدیم که یه مقداری شیر اضافه ازش بریزه که آرد رو خیس نکنه سپس میذاریم تو مخلوط آرد و یه مقدار هم آرد میریزیم روش و با دست آروم می‌زنیم روش تا آرد کاملا به مرغ بچسبه.
دوباره همون ورقه رو دوباره در شیر فرو می‌کنیم و دوباره می‌زنیم تو آرد .... این عمل ۳ بر باید تکرار بشه و از همه مهمتر این که هر دفعه که می‌زنیم تو آرد باید با دست روش آروم بزنیم که آرد کاملا بچسبه به مرغ.
بقیه ورقه‌ها رو هم به همین ترتیب درست می‌کنیم. شنیتسل‌ها رو میشه که در فریزر ذخیره کرد یا این که تازه سرخ کرد.
من خودم هر بار درست می‌کنم چون خیلی‌ کار آسونی نیست باقیش رو میزارم تو فریزر و هر وقت که نمیدونم چی‌ بخورم خیلی‌ سریع از تو فریزر در میارم و سرخ می‌کنم.
برش ورقه شینتسل ممکن یه مقدار سخت باشه در این صورت من پیشنهاد میدم که یه سینه مرغ رو از وسط نصف کنید میشه ۲ تا تقریبا هلالی بعد اون هلالی‌ها رو را ورقه کنیم اینجوری اسون تره ولی‌ خوب اندازه شینتسل کوچیکتر میشه


ناچز nachos


با غذا تنبلی چطوری؟ برو بریم ناچز درست کنیم. این یه غذای مکزیکی خیلی‌ خیلی‌ آسونه و خوشمزه و از همه مهمتر تریپ تنبلیه:
-۱۰۰ گرم گوشت چرخ کرده
-۱ قاشق غذا خوری پیاز داغ
-۱ قاشق غذا خوری رب گوجه فرنگی‌
- ۱ بسته چیپس ذرت  ( از همونی که به شکل مثلث)
-۱۰۰ گرم لوبیا قرمز پخته
-۲ قاشق ماست سفت یاsour cream
-نمک و فلفل
- ۵ قاشق غذا خوری هم پنیر پیتزا
گوشت چرخ کرده، پیاز داغ و رب گوجه نمک و فلفل  رو میریزیم توی ماهیتابه و سوس مکرونی درست می‌کنیم (خیلی‌ توضیح ندم چون میدونم که همه بلدین درست کنین).این سوس مکرونی نباید آب داشته باشه یعنی‌ میذاریم که آب به خورد مواد بره و بجوشه.
لوبیا قرمز رو هم میپزیم یا از کنسرو لوبیا استفاده می‌کنیم (من خودم از کنسرو استفاده می‌کنم چون قراره که غذای اسون باشه دیگه ). برای این غذا فقط از لوبیا استفاده بشه منظورم اینه که نباید آبشرو هم روی غذا بریزیم
توی یه بشقاب چیپس ذرت میچینیم به طوری که سطح بشقاب رو بپوشونه بعد از مایه مکرونی میریزیم روش، لوبیا اضافه می‌کنیم ، و روش رو هم پنیر پیتزا میدیم و برای ۵۰ ثانیه میذاریم توی مکرویو که پنیر آب بشه و بعد هم کنارش رو با ماست چکیده یا سور کرم تزیین می‌کنیم .
مواد این غذا نباید با هم مخلوط بشه باید همینطور لایه لایه باشه این غذا خیلی‌ سریع سیر میکنه  در ضمن حدودا ۳۴۶ کالری داره.(البته اگه که سوس ماکارونی رو کم چربی‌ درست کنید من خودم اصلا روغن برای درست کردن سوس ماکارونی استفاده نمیکنم چون خود گوشت یه مقداری چربی‌ داره)

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

قطاب

مطمئنم که شما هم مثل من عاشق شیرینی‌ هستید، دوست دارین که یه شیرینی‌ خیلی‌ اسون که احتیاج به فر و همزن نداره درست کنید... با قطاب چطورین؟
مواد خمیر:
- ۱/۴ لیوان ماست
-۱/۴ لیوان روغن مایه
-۲/۳ لیوان آرد
- نصف قاشق مربا خوری بکینگ پودر
- ۱ عدد زرده تخم مرغ

مواد داخل قطاب:
-۳ تا ۴ قاشق غذا خوری پودر بادام
-۳ قاشق مربا خوری پودر قند
-نصف قاشق مربا خوری پودر هل
برای درست کردن خمیر قطاب ابتدا روغن، زرده تخم مرغ، ماست و بکینگ پودر رو با هم مخلوط می‌کنیم، سپس آرد رو کم کم به مواد اضافه می‌کنیم، یعنی‌ مثلا اول ۲ قاشق آرد میریزیم هم می‌زنیم بعد ۲ تا قاشق دیگه،... خمیری که به دست میاید خیلی‌ لطیفه و به دست هم نمیچسبه بعد همراه با ظرف میذاریم توی یه کیسهٔ فریزر و درش رو میبندیم و میذاریم ۲ ساعت بمونه.
پودر قند، بادام، هل رو با هم مخلوط می‌کنیم
بعد از ۲ ساعت خمیری که بدست میاد خیلی‌ لطیفه و حالت کشی‌ داره. البته یه مقداری از روغن رو پس داده دوباره یه ۱ دقیقه خمیر رو ورز میدیم بعد گلوله‌های به اندازه نارنگی بر میداریم و با وردنه خمیر رو به قطر ۳-۴ میلیمتر باز می‌کنیم. و با دهان یک لیوان قالب می‌زنیم بعد این خمیر دایره‌ای شکل رو داخلش یه مقداری از مخلوط پودر بادام، هل، پودر قند میریزیم. دو لبه این خمیر رو روی هم میاریم و با انگشتان شصت و سبابه ۲ لبه رو به هم فشار میدیم تا به هم بچسبه. در نهیات میشه شکل یک نیمدایره.
سپس یه مقداری روغن رو در یه ظرفی‌ میریزیم و با حرارت زیاد میذاریم سر چراغ، روغن که داغ شد حرارت رو کم می‌کنیم و قتاب هارو سرخ می‌کنیم باید توجه داشت این قطاب‌ها خیلی‌ سریع سرخ میشن و با یه لحظه غفلت میسوزن. بعد از سرخ کردن میذاریم روی یه دستمال کاغذی تا روغن اضافیش گرفته بشه و خنک بشه، سپس روش خاک قند میپاشیم و قتاب حاضره
با این مواد حدودا ۱۶ تا قطاب میشه درست کرد