‏نمایش پست‌ها با برچسب امروز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب امروز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

سال نو مبارک



دوستان از حالا سال نو همگیتون مبارک باشه، از تمام وجودم آرزو می‌کنم که سالی‌ همراه با سلامتی، شادی باشین.
دیشب بعد از حرف زدن با پدر و بردارم کلی‌ گریه کردم. نمی‌خوام ناراحتتون کنم ولی‌ دست خودم نیست خیلی‌ با خودم کلنجار میرم و رو خودم کار می‌کنم ولی‌ بعضی‌ وقتا دیگه از دستم درمیره مثل حالا که شب عیده، یا مثل بقیه مراسمی که سالگرد داره و جشن میگرفتیم مثل تولد ها، سالگرد ازدواج ها،.....
مامان من جزو اون کسانی‌ بود که برای این سنّت‌ها و مراسم خیلی‌ اهمیت قائل میشد، یادمه وقتی‌ بچه بودیم با هم می‌رفتیم قاشق زنی‌، فال گوش وایمیسادیم سر کوچه، سفره هفت سین چیدن، سبزه سبز کردن، عیدی خریدن،تخم مرغ رنگی‌ درست کردن، کادوی عمو نوروز،سبزی پلو ماهی‌ شب عید، آاش رشته‌ و رشته‌ پلوی روز اول عید،.....یادم نمیاید که سالگرد تولد من، برادرم یا بابام تا به حال بدون جشن گذشته باشه.
منهم یاد گرفته بودم برای هر مراسمی از چند وقت قبلش هیجان داشتم برنامه ریزی می‌کردم حتا بعد از این که از خونه پدر و مادرم اومدم بیرون و به قولی‌ مستقل شدم، ولی‌ حالا یه چند وقتیه که از همهٔ این فرار می‌کنم، دیگه دلم نمیخواد سالگرد تولد و ازدواج هیچ کدوممون یادم بیاد، دیگه دلم نمیخواد مراسم عید برگزار کنم، چون برگزاری هر کدوم از اینها جای خالی‌ مامان رو پر رنگ تر میکنه، هر چند که حضور فیزیکیش هست ولی‌ دیگه مامان منیژه نیست، ولی‌ باز هم همین غنیمت هست باز هم اگه دلت تنگ بشه میتونی‌ بری ببوسیش، بغلش کنی‌، نازش کنی‌، براش شعر بخونی هر چند که دیگه جوابی‌ ازش نمیگیری فقط نگاه هست... نگاهی‌ آشنا و تردید بر انگیز، که گیج و مبهوت می‌مونی که چقدر از اینها رو فهمیده؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
که من حتا اینجا و دور از اونها از همینا هم محرومم، و قسمت من چیزی نیست جز حسرت، گریه، غصه،......
باز هم سال نو رو تبریک میگم، شاد باشین،........

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

مشارکت مساوی در زندگی مشترک



یکی‌ از دوستان توی وبلاگش گله کرده بود از اقایون که هیچ مسئولیتی در خونه به عهده نمیگیرن یا می‌رن سر کار یا میشینن پای تلویزین یا روزنامه،...
این یه واقعیت هست که مدل زندگی‌، تفکر، ارزش ها، دیدگاه، نوع تفریح، مسئولیت پذیر،....زنان و مردان متفاوت هستند، حالا چه ‌حسی یا نیرویی یا شاید بهتر بگیم چه جادویی باعث میشه که این ۲ تضاد در کنار هم قرار بگیرن و تصمیم بگیرن که با هم زندگی‌ کنن و خانواده تشکیل بدن کلی‌ علامت سوال تحقیق به دنبال داشته.
همه ما چه زن، چه مرد این تفاوت‌ها رو میشناسیم ولی‌ وقتی‌ که باهم زیر یه سقف زندگی‌ می‌کنیم انگار یادمون میره. چرا ؟ روز مرگی، فشار زندگی‌، مسئولیت، تنبلی شاید جواب این چرا باشه.
ولی‌ از همه مهمتر شاید این باشه که رفتار آقایون در خونه، نتیجه تربیت خانواد‌هاشون و عکس‌العمل رفتار خود ماست. مطمئناً اون قسمت تربیت رو کاریش نمیشه کرد ولی‌ میتونیم رفتا خودمون رو کنترل کنیم که!!!!
ما زنان باید یاد بگیریم که اول از همه چطور مکالمه کنیم که موثر باشه در عین این که حساسیت برانگیز نباشه. دیگه این که یاد بگیریم که مسئولیت اضافه به دوش گرفتن به نفع هیچ کس از افراد خانواده نیست، این قضیه باعث میشه که خودمون بیش از حد خسته بشیم، قر بزنیم، و در نهایت این که ارزش کأرمون رو کم کنیم و به تموم اینها هم متهم بشیم.
باید یاد بگیریم که به مردان اعتماد کنیم و باور کنیم که اونا هم می‌تونن مسئولیت به عهده بگیرن ممکنه که نتیجه مطابق میلمون نباشه ولی‌ آنها هم به زمان احتیاج دارن که یاد بگیرن.
باید مسئولیت‌ها رو تقسیم کنیم و به هیچ عنوان تاکید می‌کنم به هیچ عنوان سهم آنها رو انجام ندیم مگر این که مریض باشن، مسافرت باشن،... نگران نباشیم که وای حالا چی‌ می‌شه اگر......؟ باور کنید که هیچی‌ نمی‌شه، غذا ندارین هیچ اتفاقی‌ نمیفته نون پنیر بخورین، خونه کثیفه خوب باشه آدم نمیمیره که.
ولی‌ اگر نسبت بهم بی‌ اعتماد باشیم زندگی‌ مشترک میمیره اگر قر بزنیم تنها اثرش اینه که تنها میشیم و هر روز بیشتر از دیروز باید زحمت بکشیم بدون یک تشکر خشک و خالی‌.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

واقعیت کشورهای دیگه‌ای که ایرانیها حسرت زندگی‌ در اونجا رو میخورن



از هفتهٔ پیش از طرف شهرداری محلّه یک سری کارت دعوت فرستاده بودن دم خونه‌ها برای دیدن فیلم توی پارک محل اون هم مجانی‌!!!! در عرض ۳ هفته شنبه شب توی ۳ تا پارک یک محل ۳ تا فیلم مختلف پخش می‌کنن.
هفتهٔ پیش رو نرفتیم ولی‌ امشب رفتیم جای همگی‌ خالی‌ شب خوبی‌ بود، کارتون "بلت" رو نشون میدادن، یه پردهٔ بزرگ بود با کیفیت صدای خوب، ملت هم خیلی‌ مرتب و منظم از فاصلهٔ ۳-۴ متری پرده شروع کرده بودن به بساط پهن کردن و نشستن، خوابیدن و فیلم تماشا کردن، خلاصه همه کلی‌ حال کردن، چون اولا مجانی‌ بود چون همین فیلم رو اگه میخواستن برن سینما باید حداقل ۲۰ دلار پیاده می‌شدن، دوما این که خوب همهٔ خانواده دور هم جمع بودن و هم پیکنیک بود هم فیلم، هوای خوب، جای قشنگ، بی‌ هزینه، بدون جنگ اعصاب،....
من هم که نزده می‌رقصم...، از وسط فیلم حواسم رفت به ایران و کلی‌ تو فکر که مردم ما چرا باید از همه چی‌ محروم باشن، و اینکه اصلا چه جوری شد که مردم اینقدر عوض شدن، همه چی‌ اینقدر عوض شد، چرا همه خوش گذرونی رو تو مهمونی خفن پر هزینه و پر سر وپر صدا میبینن، یا تو عرق سگی‌ خوردن و مفتخر بودن بهش، یا خرید چیزهای چشم گیر و پر زرق و برق، غذاها و خوراکیهای عجیب و پر در دسر و پر هزینه، یا تو رویای کلاب، دیسکو،...مگه چند درصد مردم اینجا می‌رن دیسکو؟ مگه چند درصد مردم اینجا پول واسه هزینه‌های مدل ایران دارن؟ یا اصلا بهش فکر می‌کنن یا براش وقت میذارن؟
آدم‌ها به شادی و آرامش احتیاج دارن، به این که بتونن یه چند ساعتی‌ رو به قول ما تنبلی کنن یا به قول اینا "لزی ویکند" داشته باشن.
توی ایران تا اون زمان که من بودم نزدیک‌ترین جای پیکنیک یه چند ساعتی‌ تا تهرون فاصله داشت، اون هم مامان بدبخت باید از چند ساعت قبل تو آشپزخونه بست میشست که یه غذایی درست کنه که بشه با خودت ببری، یا این که باید یه گونی پول باخودت میبردی اگه میخواستی بیرون غذا بخوری، یا نهایتا باید کالباس میگرفتی.
پارک و کوه هم که دیگه خیلی‌ جای رفتن نبود چون آرامش نداشتی‌ از بس که شلوغ بود و نا‌ امن از نظر اجتماعی، چون همش باید منتظر میبودی که یه جا یه دوایی بشه سر این که چرا فلان پسر به اون دخترچپ نگاه کرد یا مثلا متلک گفت،....
نمیدونم شاید این چیزی که من میگم خیلی‌ برای کسانی‌ که ایران زندگی‌ می‌کنن آشنا نباشه مثل خود من، تا این که اومدم و تجربه کردم که اینجا آرامش و امنیتش، احترام به حقوق همدیگش یه دنیا ارزش داره، و تا وقتی‌ که ایران بودم فکر می‌کردم که خوب آسمون همه جای دنیا همین رنگه، که مطمئنا نیست، الان حتما میگین مگه همه می‌تونن برن از ایران بیرون؟
نه من اینو نمیگم... منظورم اینه که چه خوب بود اگه مردم ایران هم به جای این که همش دنبال مقصر بگردن و تقصیر خیلی‌ چیزا رو بندازن گردن ..... به خودشون بیان و باور کنن که ما مردم ایران آدم‌های به فطره خوبی‌ هستیم که مریض شدیم، مریض یه سری عادت‌های بد و اینو قبول کنیم و بعدش بریم دنبال چرا ها...، دلیل ها...، و براشون درمان پیدا کنیم، زندگی‌‌ها رو ساده تر کنیم تا آروم تر بشیم. چرا نباید فکر کنیم که اگه هر روز صبح به جای دود و همه چیزهای تیره دورو ور چشممون اول به سبزی و گل بخوره حتما روز بهتری خواهیم داشت و برای همچین چیزی نباید که منتظر باشیم که آقای شهردار یا آقا x بیاد جلوی خونه، جلوی پنجره مارو گل و درخت، سبزه بکاره. تو ایران میگن "ای بابا این کارا دل خوش می‌خواد" ولی مگه غیر از اینه که این چیزا دل آدم هارو خوش میکنه.
آهای کسانی‌ که تو ایران زندگی‌ می‌کنین فکر می‌کنین مشکلات، مریضی، فقر، بیکاری، ....فقط تو ایرانه؟ به اون کس و اون چیزی که باور دارین قسم نه، ولی‌ بقیه آدم‌ها میدونن و میخوان که مشکلاتشان رو حل کنن ولی‌ ایرانیها نمیخوان، ترجیح میدن که فکر کنن حتما قسمتشون اینجوری بوده، یا بد شانسن، یا هزار دلیل دیگه که مطمئنا خودشون درش هیچ نقشی‌ ندارن یا نداشتن.
چرا فکر نمی‌کنیم برای درست زندگی‌ کردن لازم نیست که اول همه چی‌ راست و درست باشه و ما خیلی‌ خوب و قشنگ افتخار بدیم درست زندگی‌ کنیم. چرا برای خودمون "چرا" نمیسازیم و براش جواب پیدا نمی‌کنیم.....
میدونین واقعیت کشورهای  دیگه‌ای که ایرانیها حسرت زندگی‌ در اونجا رو میخورن چی‌ه؟ واقعیت اینه که مردم اونجا انسانیت براشون از هر چیزی مهم تره، درست بودن و درست زندگی‌ کردن، به حقوق هم احترام گذاشتن، مسول بودن. خودشون گل و درخت میکارن به دون این که توقع داشته باشن کس دیگه‌ای این کار رو بکنه.
به همین ترتیب هیچ کس هیچ کس حتا قدرتمند ترینشون هم دیگه جرات نمیکنه که بهشون زور بگه یا ودارشون کنه درست نباشن و درست زندگی‌ نکنن.

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

مرکز شهر CBD



من هیچ وقت فکر نمیکردم که اینقدر بین مرکز شهر و حومه از نظر تنوع آدم‌ها فرق داشته باشه.
این روز‌ها موقع رفت و برگشت به سر کار به اندازه تمام عمرم آدم‌های رنگا وارنگ می بینم. بعضی‌‌ها خیلی‌ شیکن، بعضی‌ها ترسناکن، بعضی‌ها هم که از هفت دولت آزادن.....مثلا پریروز همینطور که هل هولی داشتم چراغ سبز یه خیابون رو ردّ میکردم یه هوو دیدم ۲ تا پای آبی‌ با یه دمب جلوم سبز شد آروم آروم سرم رو بالا کردم و دیدم که هههه این که شخصیت فیل آواتار است. البته بعدا فهمیدم که یه سری از فلیسطینی‌ها خودشون رو به شک آواتار در اوردن و جلوی سفارت اسرائیل تجمع کردن که یعنی‌ شما هم مثل فیلم آواتار اومدین و سرزمین ما رو تصرف کردین.
نزدیک شرکت یه مغازه تتو و پیرسینگ هست که همیشه خدا عین دکون نونوایی پر آدمه، آخه مگه ملت چقدر جا دارن واسه نقاشی و آبکش کردن. والله بعضیهاشون رو که من میگم اگه بندازی تو آب غرق میشن از بس که سوراخن.
خلاصه که این هم دنیایی ایست.......

بی تناسب...



یه خبر جالب این که در بخارست یک خانومی به وزن ۲۷۰ کیلو امروز، نه یعنی‌ دیروز، فارغ شد و یه دختر ۲.۵ کیلویی به دنیا آورد، حالا جالبش اینه که یه عده  آتش نشان و امبولانس رفتن کمک تا بتونن خانوم رو حمل کنن، در ضمن هیچ کدوم از بیمارستان‌های بخارست هم قبولش نکردن به ایندلیل که تخت‌هاشون وزن این خانوم رو نمیتونستن تحمل کنن و در نهایت یه بیمارستان مخصوص بالاخره قبولش میکنه.
و با مزش اینه که این بچه از یه مرد ۷۰ کیلویی به وجود اومده.

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

پاییز می آد....



۲ روزه که هوا خنک شده نه این که سرد شده باشه وااا،........ نه فقط خنکه.... و هنوز هیچی‌ نشده ملت همه سرما خوردن، تو  قطار، تو شرکت، ... همچین بعضی‌ها سرفه میکنند آدم فکر میکنه که الان دل و رودشون میاد بیرون. خدا رحم کنه من که اصلا حوصلهٔ سرما خوردن ندارم، چون اینجا اگه سرما بخوری دیگه به این زودیها خوب نمیشی‌، از بس که توی محیط بسته هوا سرد البته به خاطر ایر کاندیشن و وقتی‌ میای بیرون یه هوو دما کلی‌ تغییر میکنه و گرم میشه و بر عکس.

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

زن زیادی... مرد زیادی....



تو روز نامه دلیل درصد کم ازدواج مردان چینی‌ رو کمبود زن چینی‌ عنوان می‌کنن به این ترتیب که سالهاست که جنین دختر رو سقط و کودکان دختر رو از بین میبرن.
و من در عجبم که چرا دلیلش رو مهاجرت بی‌ وقفه زنان چینی‌ به کشورهای دیگه نمیگن؟؟؟!!!! اینجا که آقایون در هر رنگ، س‌ن، رتبه و مقام همراه یک زن چینی‌ هستن و خنده دارش این جاست که زنان اینجا هم از کمبود شوهر و دوست پسر در عذابن.
حالا پیدا کنین پرتغال فروش رو......

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

یعنی چی می شه؟.... من از نگرانی چند شبه که همش کابوس می بینم........

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

ف *ا*ح* ش* ه خانه



تعریف مهرانگیز منوچهریان از ف*ا*ح*ش*ه خانه:
ف*ا*ح*ش*ه خانه مکانی است که مردان ف*ا*ح*ش*ه زنان را به فاحشگی وامی دارند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

زمان می گذرد.....



بالاخره طلسم شکسته شد بعد از ۸ ماه دوباره کار پیدا کردم، میتونین تصور کنین که ۲ شنبه چه حالی‌ داشتم !!!!! دقیقا احساس می‌کردم که ۶ ساله و نیم شدم و دوبأره می‌خوام برم کلاس اول :(( هر چند که هر وقت یاد اون موقع می‌افتم حالم ازش به هم میخوره. ولی‌ این دفعه واقعا خوشحال و هیجان زده بودم.بعضی‌ وقتها فکر می‌کنم که من اگر ایران بودم و بچه‌ای داشتم که به س‌ن مدرسه رسیده بود نمیذاشتم بره مدرسه و تو خونه براش معلم میگرفتم. البته خیلی‌ این حرف رو جدی نگیرین.... حالا که من ایران نیستم و بچه هم ندارم.
ولی‌ این واقعیت است که من از مدرسه متنفرم. دم خونه ما یه مدرسه ابتدایی هست که خیلی‌ بزرگ هست و توش زمین تنیس، استخر،.... داره و روزها که بچه‌ها رو میبینم پیش خودم فکر می‌کنم اینا می‌رن مدرسه ما هم می‌رفتیم مدرسه،...
لحظه لحظه ترس از گیر دادن به همه چیت، چرا موهات از مقنعه بیرون است، چرا مقنعه ت چونه نداره، چرا پاچه شلوارت مثلا اینقد گشاد نیست، چرا نمازت رو با خلوص نیت نمیخونی، لحظه لحظه آژیر خطر شنیدن، دویدن به سمت پناهگاه، و این که هر روز خدا خدا کنی‌ که مامان و بابا یادشون بره که از خواب بیدارت کنن یا موافقت کنن که یه روز نری مدرسه. که خوب البته هیچ وقت این اتفاق نمی‌‌افتاد.
ولی‌ خوب اون دوران هم بیخیالی خودش رو داشت، شادی، صمیمیت، آرامش، خنده‌های بدون حساب کتاب، هزار تا چیز خوب دیگه که جبران زمان توی مدرسه رو میکنه ولی‌ حیف که این دوران خیلی‌ اسون و آروم بدون این که بفهمیم از کنارمون می‌گذره و یه دفعه به خودت میای میبینی‌ که بزرگ شدی هر چند که خودت باور نداری و همه ازت توقع دارن که مثل آدم بزرگ‌ها رفتار کنی‌، بری سر کار، ازدواج کنی‌، بچه داشته باشی‌، گنده گنده حرف بزنی‌،.....

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

فیلم "کارامل"



امروز یه فیلم لبنانی دیدم به اسم "کارامل" به کارگردانی نادین لبکی که ۲ جایزه کن و کانادا رو برده. فیلم خیلی‌ جالبی‌ بود داستان زندگی‌ ۴ تا زن هست که با هم یه آرایشگاه دارن و یه زن دیگه که در همسایگی شون بود. فیلم در لبنان فیلمبرداری شده بود.
ولی‌ از اونجایی که من آدم بشو نیستم و تحت تاثیر زندگی‌ در ایران و دیدن فیلمهای ایرانی‌ که سرتاسر بدبختیه تا آخر فیلم همش تو هول و هراس بودم که الان یه اتفاق بدی می‌افته، هر لحظه منتظر بودم که یه بمبی یجا منفجر بشه ولی‌ نه خدا رو شکر یه فیلم مثبت و جالب بود که مشکلات مربوط به زنان امروزی رو مطرح میکرد بدون جنگ، کشت و کشتار. و من کلی‌ شاخم در اومد که عجبا..... حیرتا.... (لطفا این ۲ کلمه آخر رو به لهجه آقا روباه در فیلم شهر قصهٔ بخونین)


خانوما، آقایون



خانوما، آقایون قسمتون میدم به جون اون کسی‌ که بهش اعتقاد دارین به این حرف من حسابی‌ فکر کنین و گوش بدین،
اگر زنین، مردی و حس مسئولیت، حس غرور از پشتوانه خانواده بودن رو هیچ وقت و به هیچ طریقی از مردتون نگیرین.
و اگر مردین، به هیچ عنوان حس اعتماد به نفس، استقلال رو از زنتون نگیرین.
فقط یه لحظه فکر کنین که اگر خدای نکرده زبونم لال تحت یه شرایطی مجبور به طلاق، جدای شدین یا باز هم خدای نکرده، مریض شدین یا از این دنیا رفتین، اون کسانی‌ که بعد از شما باقی‌ میمونن چه جوری باید بدون شما زندگی‌ کنند؟؟؟ چه جوری باید از نظر عاطفی، مالی‌، اجتماعی، بار خودشون و بچه‌ها را بکشن؟ زندگی‌ همین هست چه خوشمون بیاد چه بدمون بیاد، همیشه عزیزترین کسانمون در لحظاتی که فکرش رو نمی‌کنیم مارو ترک می‌کنن یا مریض میشن، به خصوص امروز روز که بیماریهای که منتهی‌ به مرگ میشه و علاج نداره و یا دوران بیماری گرون داره خیلی‌ خیلی‌ زیاد شده مثل، سرطان، دمنشیا،....و متاسفانه ما هیچ کاری از دستمون بر نمیاد به غیر از این که با شرایط کنار بیایم. البته خوب خیلی‌ از ادامها هم هستن که همیشه همه کس رو مقصر میدونن، یا نمی‌تونن که بپذیرن و خودشون با بیماریهای دیگه مثل افسردگی مواجه میشن.
نمیدونم چرا ولی‌ این از خصوصیت ما ایرانی‌ هاست که وقتی‌ میبینیم یکی‌ از عهده همه چی‌ داره بر میاد خودمون رو کنار میکشیم و یواش یواش این میشه عادت هر ۲ طرف، یا این که یکی‌ از طرفین از قصد و با هدف، طرف مقابل رو به نوعی سرکوب میکنه تا همه قدرت دست خودش باشه. و خیلی‌ کم پیش میاد که زن و شوهر به طور مساوی از همه چی‌ آگاه باشن و مسول. و ما هیچ وقت اون آینده نگری و پیشبینی‌‌های لازم رو نمی‌کنیم که مشکلات خانواده بعد از مرگ یا بیماری ما به حداقل برسه.
آرزو می‌کنم که این شرایط برای هیچ کس پیش نیاد ولی‌ زندگی‌ تعارف سرش نمی‌شه و چه خوبه که تا اونجا که می‌شه برای هر اتفاقی‌ خودمون رو آماده کنیم تا وقتی‌ که مشکلی‌ پیش اومد کمترین خرابی‌ رو داشته باشه.



۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

هم نوائی شبانه اکستر چوبها



"تاریخچه زن مدرن ایرانی‌ بی‌ شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه‌ای بود که اول محتواش عوض شده بود (یعنی‌ اول اسبهاش رو برداشته به جای آن موتور گذاشته بودن) بعد کم کم شکلش متناسب  این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی‌ اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبلا محتوای مناسبی افتاده بود، که کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی‌، هم که بعد‌ها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد).
این طور بود که هر کس، به تناسب امکانات و ذائقه شخصی‌، از ذهنیت زن سنتی‌ و مطالبات زن مدرن ترکیبی‌ ساخته بود که دامنه تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینیژوپ.
می‌خواست در همه تصمیم‌ها شریک باشد اما همهٔ مسئولیت‌ها را از مردش می‌خواست. می‌خواست شخصیتش  در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه زنانهش به میدان میامد. مینیژوپ میپوشید تا پاهایش را به نمایش بگذرد اما اگر کسی‌ به او چیزی میگفت، از بی‌ چشم و روی مردم شکایت میکرد. طالب شرکت پایاپا مرد در امور خانه بود اما در عین همان حال مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعیف و بی‌ شخصیت قلمداد میکرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمیکرد. از زندگی‌ زناشوی ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی‌ و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی‌ کار به جدای می‌کشید، به جوانیش که بی‌ خود و بیجهت پای دیگران حرام شده بود تأسف میخورد."  
.............
" حس شهادت طلبی و مظلومیت، که مشخصه‌ای کاملا ایرانی‌ است، هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسایلی را که با یک سیلی حل میشود به موقع رفع و رجوع کنیم؛ گذاشته ایم تا وقتی‌ که کشت و کشتار هم حل نمی‌شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم."
این دو، قسمت‌های از کتاب "هم نوائی شبانه اکستر چوبها" اثر رضا قاسمی است که برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری، رمان تحسین شده  سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب، برنده بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات بوده است.
البته کتاب، کتاب آسونی برای خواندن نیست ولی‌ جالب و متفاوت است. نثرش تقریبا روونه ولی‌ پر مفهوم که شاید مرتبط ساختن تیکه‌های داستان زمان بر باشه.
البته من هنوز کتاب رو تمام نکردم ولی‌ دوست داشتم که این چند تیکه رو که خیلی‌ جالب بود رو با شما تقسیم کنم.


۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

تجربه من- برداشت شما



الان داشتم وبلاگ یک عزیز رو میخوندم که خیلی‌ خیلی‌ جالب نوشته بود و کلّ مطلب راجع به این بود که انسان در حال تجربه کردن است و به قولی‌ باید که از تجربیات هم استفاده کنیم!!!! از جمله: "می‌دانید فرق یک آدم میانسال، مثل من، با یک پسر یا دختر جوان فقط در تعداد تجربه‌هایی است که دارند، آدم میانسال زمان بیشتری برای ارتکاب حماقت در اختیار داشته و امروز صاحب تجربه‌ی بیشتری است."
و البته با زبان بی‌ زبانی هم اشاره داشت به اتفاقات اخیر در ایران. مطلب چند بخش داشت:
- تعریف یه خاطره که از روی کنجکاوی یا شیطنت انجام شده بود و نتیجه گیری از تجربه آن.
- تعریف تجربه
-ربط دادن تجربه و شناخت شخصی‌ (تجربه شخصی) که مسلما این ۲ تکمیل کننده هم میتونن باشن.
نکته جالبش این بود که از ۱۸۴ نظری که این مطلب داشت تک و توک راجع به کلّ مطلب نظر داده بودن و اکثرا فقط به یه نکته کوچکی از متن اشاره میکردن یعنی‌ این که تقریبا بیشتر کسانی‌ که این متن رو خوانده بودن شاید متوجه منظور نویسنده نشده بودن در نتیجه مقصود و هدف او را از نوشتن این مطلب در نیافته بودن. و اگر مفهوم کلی‌ رو در یافته بودن بدون هیچ اشاره به آن راجع به نکات خیلی‌ جزئ نظر میدادن که خیلی‌ نا‌ امید کننده بود. در واقع میشه گفت که خستگی‌ رو به تن نویسنده باقی‌ میذاشت یا شاید هم در اینجا نویسنده با  تجربه تر از این حرفا باشه که اصلا به این نکته اهمیت بده و یاد گرفته که بالاخره همه جور آدمی‌ هست و باید یاد گرفت که یه جوری با همه کنار بیایی.
این قضیه من رو به فکر فرو برد که:
-آیا همیشه باید به طور صریح و مستقیم راجع به یه مساله حرف زد تا خواننده، شنونده، بیننده، بتونه ربط بین موضوع اصلی‌ و آن نوشته، خبر، برنامه رو بفهمه؟
- یک نوشته، برنامه، بیانیه باید چه خصوصیاتی داشته باشد تا قابل فهم برای اکثریت باشد نه در صد کمی‌ از اقلییت؟
و آیا تفاوت برداشت وفهم از یه مطلب، برنامه، ...باعث تحریف و کلا تغییر اون مطلب نمی‌شه؟
 خوشحال میشم اگر نظر تون رو بدونم.


۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

ایام محرم در بلاد کفر



میشه ادعا کرد که یکی‌ از مذهبی‌‌ترین کشورهای مهاجر پذیر استرالیا است. مردم با هر ملییت، زبان، سطح سواد، درجه از اعتقاد، در ایام سوگواری یا جشنها یا در کلّ در هر مراسمی که از مهمانان پذیرائ بشه حضور پر رنگی‌ در مساجد دارن.
اوایل این برای من خیلی‌ خیلی‌ عجیب بود که چطور همچین چیزی ممکن است. البته استرالیا خیلی‌ مهاجر عرب، لبنانی، افغانی، ترک، پاکستانی‌، ایرانی‌ و آفریقای مسلمان داره و من همیشه به این فکر می‌کردم که چی‌ ممکن این همه آدمی‌ رو که سایه هم رو با تیر میزنن با هم، در کنار هم و زیر یه سقف مسجد جمع کنه؟!!! داشتم واقعا باور می‌کردم که این آدم‌ها با هم وطن خودشون در کشور‌هاشون فرق دارن و واقعا ایمان دارن و این مکان این فرصت رو در اختیار شون قرار میده که خودشون باشن و عبادت کنن. البته از اونجای که ما ایرانیها کلا آدم‌های شکاک و بد بینی‌ هستیم، من یه حدس‌های زده بودم ولی‌ سعی‌ می‌کردم که توجیه کنم تا این که یکی‌ از کسانی‌ که در این مراسم شرکت کرده بود خودش با زبان خودش اذعان کرد که:
یه آقای هست اونجا که خیلی‌ مورد احترام هست حتا مردم به این شخص بیشتر از اون آقای روضه خون احترام میذارن چرا؟؟؟؟ چون این آقا چند شب محرم رو به ملت عزا دار غذا میده!!!!!!.
همین جمله چند نکته رو آشکار میکنه که:
-تا شکمت...... نباشه مذهب کم رنگه
-مسجد جای ......
- رشته الفت بین ملیت‌های مختلف مسلمان مذهب نیست بلکه ....
-احترام لایق کسی‌ است که بتونه شکم یه عده رو سیر کنه به خصوص اگه نذری هم باشه که ثوابش بیشتر.


ولی‌‌ای کاش که حداقل اینجا به دور از هر گونه تبلیغات گمراه کننده میتونستند که از این فرصت استفاده کنند و واقعا عبادت کنن، و یه کاری کنن که چهرهٔ ناجور و افکار کثیفی که در مملکت کفر از مسلمان دارن عوض بشه، نه این که در عین بینیازی، و متمولی برای یه ظرف بیشتر غذا نذری گرفتن با هم جر بحث کنن یا گردن کج کنن، یا این که اصلا به جای نذری دادن به آدمهای پولدار این پول صرف کسانی‌ نشه که نیاز مندند. همین آقای که اینجا چند شب غذا میده و هربار هم حداقل برای ۲۰۰-۳۰۰ نفر یعنی‌ اگر متوسط هزینه غذا برای هر نفر ۸ دلار استرالیا باشه و این آقا ۱۰ شب غذا بده می‌شه 8x300x10=24,000$
اگر این آقا که یک ایرانی‌، ترک، عرب، و کلن یه مسلمان هست این ۲۴،۰۰۰ دلار زبان بسته رو میفرستاد به کشور خودش با توجه به ضریب تبدیل آرز (اگر به ایران میفرستد) 24000x876 = ۲۱،۰۲۴،۰۰۰ تومن شما فکر می‌کنین با این پول در ایران واسه مردم فقیر چی‌ کار نمی‌شد کرد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
اگر هم این آقا فکر کنه که با نذری دادن برای خودش احترام به دست میار، یه تبلیغ برای دین میشه،..... ولی‌ آیا این آقا به این فکر نمیکنه که اگر خودش در روزنامه هم زبانش یا در هر روزنامه دیگه در استرالیا تبلیغ کمک میداد به مناسبت این ایام محرم همون احترام رو به دست میاورد، همون تبلیغ برای اسلام میشد، شاید حتا گسترده تر، و پول بیشتری جمع میشد برای کمک به کسانی‌ که واقعا نیز دارن و این شخص هم چیز رو با هم داشت.



فیلم آواتار



فیلم آواتار رو دیدین؟ خیلی‌ باحاله. به تصویر کشیدن رفت و آمد به تخیل و واقعیت خیلی‌ قشنگ بود و این باعث میشد که زمان رو از دست بدی چون خودت هم همش در حرکت بودی. به خصوص فیلم ۳د که عالی‌ بود. خیلی‌ خوش ساخت بود و سرگرم کننده ولی‌ مفهوم کلی‌ فیلم چیز جدیدی نبود مثل همهٔ فیلمهای دیگه که ساکنین جدید یه منطقه به بومیان اونجا حمله می‌کنن حالا توی این فیلم یه مقدار اون منطقه دورتر بود یعنی‌ در یک سیاره دیگه اتفاق افتاده بود.
ولی‌ یه ایده جالبش، قسمت اتصالات و انتقال اطلاعات و کلا شبکه ارتباطیش بود. اگه امکانش هست حتما پیشنهاد میدم که این فیلم رو به صورت ۳د ببینین چون خیلی‌ جذابیتش فرق میکنه.


۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

سالگرد ازدواج



همین الان کلی‌ گریه کردم چون حسابی‌ سورپریز شدم، امشب سالگرد ازدواج ماست. بعد از ظهر بود که یکی‌ زنگ خونه رو زد که یه بسته دارین گفتم میام پائین میگیرم که تا اومدم برم و در رو باز کردم دیدم که بستم به در خونه تکّیه داده بود جاتون خالی‌ وقتی‌ بازش کردم توش یه گل روز قرمز زرشکی بود که دورو ورش رو هم حریر قرمز بود با یه عالمه شکلات. وروی جعبه هم یه پاکت بود که علیداد برام نوشته بود و تبریک گفته بود.
من هم زودی کیک درست کردم و وقتی‌ که علیداد رسید خونه کلی‌ ماچ بازی اوووو
الان هم جاتون خالی‌ با هم کیک و شامپاین خوردیم یه جشن کوچیک ۲ نفری، خیلی‌ خوب بود.
قربون همگی‌..................


آرزوی بهبودی



همین الان یه مطلبی خوندم راجع به یه عزیز در آمریکا به اسم مونا که به علت بیماری احتیاج به پیوند مغز أستخوان داره و درخواست کمک کرده بود و جالب این که یه دفعه ولوله‌ای به راه انداخته و همه در تکاپو افتادن که هر کاری از دستشون بر میاد انجام بدن. که خوب طبقه معمول هم اشک من روان شد.
بعد به ذهنم رسید که ما ایرانیها چقدر آدمهای عجیبی‌ هستیم. یک لحظه اینجوری بیقرار میشیم و از روی لطف و انسانیت دلمون برای یه مریض میتپه و حاضریم که هر جوری شده کمک کنیم و در کنارش اگر یکی‌ از فامیل یا دوستمون مریض بشن حتا یه زنگ هم بهش نمی‌زنیم و حالش رو نمیپرسیم. یا از این که برتری خودمون را با زیر آب همدیگه رو زدن به هم ثابت می‌کنیم و به قولی‌ دلمون رو خنک می‌کنیم. یا از موفقیتهای همدیگه احساس حسادت و حقارت می‌کنیم و اون حس تا جایی میرسه که ارتباط مون رو باهاش قطع می‌کنیم. سر هم دیگه کلاه میذاریم. مطمئنم که از بین کسانی‌ که الان به حال این عزیز غصه میخورن یا براش دل میسوزونن کسانی‌ بودن که در زمان موفقیتش کلی‌ براش مشکل ایجاد کردن.
ولی‌ با همهٔ اینا باز هم جای شکرش باقیه که این موارد بد رو خودمون میشناسیم و میخواهیم که تغییر ایجاد کنیم حتا شده با همین پیغام‌ها در بالاترین باشه و داغ کردن موضوع.
مونا عزیز و کسانی‌ که بیمارید از ته قلبم آرزو می‌کنم که هر چه زودتر بهبود پیدا کنین به خصوص که هموطنان ایرانی‌ هم به هر عنوانی حمایت تون کرده باشن که این بهبودی پاداش و انگیزه‌ای باشه برای همهٔ ما تا عادات بد و زبانزد مون رو تغییر بدیم و هر لحظه که افکار پلید به ذهنمون خطور کرد به یاد بیاریم که هر کدوم از ما در هر لحظه‌ای میتونستیم که جای مونا عزیز باشیم و با مرگ و زندگی‌ دست و پنجه نرم کنیم و باید اونقدری خوب باشیم که امیدور باشیم به پاداش خوبیمون عزیزانی خواهند بود که دست مارو بگیرن.


۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

انسان حیوانی متفکر



پریروز یه خبری تو یاهو بود که یه پسر بچه ۲ ساله رو در برزیل عمل کردن تا ۴ تا سوزن خیاطی که نزدیک قلب و ریه بوده در بیارن که تقریبا ۴ ساعت این عمل طول میکشه. البته هنوز ۴۶ تا سوزن دیگه در بدن این بچه وجود داره که در طی‌ چند عمل دیگه باید خارج بشه. ناپدری این بچه توسط یه خانومی که مروج یه مذهبی‌ بود، این سوزنهای رو که متبرک شده بودن رو به تن این بچه فرو میکرده تا رابطه خودش با دوست دخترش محفوظ بمونه.
دوباره چند روز پیش یه مطلبی بود راجع به مخالفت و درخواست تصویب قانون در آلمان و فرانسه بر علیه ختنه کردن دختران که به طور غیر قابل باوری در این کشورها توسط بعضی‌ آفریقای‌ها و اسیا‌ها انجام می‌شه. و البته این عمل در آمریکا، و در بعضی‌ از شهر‌های ایران هم انجام میشه.بر این اعتقاد مذهبی‌ که قوه ارضا و تحریک جنسی‌ دختران از بین بره تا به این ترتیب افکار شیطانی ازشون دور بشه و نجابت آنان حفظ بشه. خوب البته لازم به گفتن نیست که این عمل چه مشکلات فیزیکی‌ و بهداشتی برای این دختران به ارمغان میاره که حتا منجر به مرگ میشه. متاسفانه این عمل به روشهای سنتی‌ انجام میشه که همراه با درد و خون ریزی فراوان است.
در تایلند در بعضی‌ فرقه‌های مذهبی‌ دخترانی که هنوز به سن بلوغ نرسیدن رو طبق یه مراسمی به طور زنده قربانی می‌کنن به اینروش که گردنش رو میبرن و خون اون رو مینوشند.
و هزار هزار جنایت دیگه که در گوش و کنار به اسم مذهب، فرقه، اعتقاد،.... آنجام می‌شه.
یه وقتی‌ یک انسان که خودش به سن تشخیص رسیده تصمیم میگیره که طبق یه اعتقادی یک عملی‌ انجام بده که میدونه برای سلامتی‌ و بدنش مضره ولی‌ خودش با علم به آن انجام میده. این خیلی‌ فرق داره با این که ما خودمون رو "انسان" بنامیم اما برای یه انسانی‌ که هنوز به سن تشخیص نرسیده و یا قدرت ابراز نظر نداره تصمیم بگیریم و هر بلای که دلمون بخواد سرش در بیاریم به اسم مذهب، اعتقاد، و رضایت پیروان و هدایت کنندگان آن اعتقاد.
متاسفانه خیلی‌ وقتا فرضیه اصلی‌ مذهب که باید باعث آرامش و هدایت انسانها به هر چه انسان تر بودن هست باشه فراموش میشه و هم چنان جهالت و ذات حیوانی و درنده خوی انسانها به تمدن گرایی میچربه و به هدف اصلی‌ غلبه میکنه.
دیشب با علیداد بحث میکردیم سر این که آیا انسان ذاتا خوب هست یا بد از نوع حیوانی.
و بعد کلی‌ تاریخ رو هم زدن و فرضیه‌های مختلف رو بالا پأیین کردن به این نتیجه رسیدیم که انسان هم یک حیوان ناطق هست (البته خیلی‌ از حیوانات دیگه هم روش ارتباطات دارن) که قدرت تفکرش اون رو از سایر حیوانات خطرناک تر میکنه. چون هر موجود زنده ذاتا برای بقا تلاش میکنه و سعی‌ میکنه که دشمنان احتمالی‌ رو از بین ببره یا شرایط زیست رو به نوعی عوض کنه یا تغییر بده تا زنده بمونه. پس به طور طبیعی هر انسانی‌ برای رفاه خودش تلاش میکنه و ذاتا هر چیزی رو که این امنیت یا بقا رو تهدید کنه از بین میبره و چون حیوان متفکر هست روشهای غیر از بقیه حیوانات در پیش میگیره.
اگر یه شیر در وضعیت خطر به حیوانی حمله کنه فقط به یه حیوان آسیب می‌رسونه و بعدش هم آروم می‌شه اما انسان با قوه تفکر روشی‌ رو پایه گذاری میکنه (تبدیل به فرهنگ میکنه) که مدت‌ها ماندگار می‌شه و ممکن که به خیلی‌ بیشتر از یه انسان دیگه آسیب برسونه.
گونه‌های دیگه حیوانات وقتی‌ که یه جهش ژنتیکی درشون ایجاد میشه به همشون منتقل میشه و این احتمال که ممکنه مثلا ۲ تا شیر در شرایط مساوی رفتار متفاوتی نشون بدن خیلی‌ کم هست. درست بر عکس انسان این قدرت تفکر رو باید پرورش بده و چون بعضیها این امکان رو ندارن یا ترجیح میدن که مغز رو به صورت آکبند نگاه دارن پس در جهالت به سر میبرن و اینجا نقششون از انسان به گوسفند تبدیل می‌شه و اون عده که بهتر از اونا فکر می‌کنن میشن چوپان. و چون انسان یک حیوان است و فطرتا هم به فکر منافع خود پس سعی‌ می‌کنه که این گوسفندان همچنان گوسفند باقی‌ بمانند تا چوپان هم با آرامش بیشتری زندگی‌ کنه.
و پس از گذشت میلیون‌ها سال انسان امروزی به جای میرسه که تصمیم میگیره برای حفظ منافع شخصی‌ مجبوره که تا حدی منافع دیگرون رو هم در نظر بگیر و رعایت کنه. البته همچنان فرضیه گوسفند داری بر قرار است فقط در بعضی‌ جوامع بر اساس فرهنگ، تاریخ، مذهب،سیاست،....درجه جهالت و گوسفند انگاری تغییر میکنه. و جالب تر این که هنوز هم در قرن ۲۱ چوپانی و گوسفند داری سنتی‌، تبلیغ میشه و براش سرمایه گذاری می‌شه، جنگ میشه، گوسفندا به جون هم میفتن، چوپان رو از بین میبرن یا یک روش گوسفنداری جدید رو پایه گذاری میکنند یا به جای میرسن که نظام گوسفند داری رو نابود می‌کنن البته یادمون نر که منافع باید ایجاب کنه نه حس انسان دوستی‌.


البته دوستان اگه لفظ گوسفند یا چوپان اذیتتون میکنه میتونین موقع خواندن از الفاظ عروسک و عروسک گردان استفاده کنین.
در ضمن من با این متن قصد توهین به هیچ مذهب،آیین، اعتقاد، فرقه خاصی‌ رو ندارم و احترام اینها برای پیروانشون محفوظ تا وقتی‌ که حق و حقوقی از بقیه پایمال نشه.



۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

ایرانیزه



مفاهیم از نظر ما ایرانیها همیشه عوض میشن حالا چرا خدا عالمه !!!!
پدر و مادر: یا گور بابای بچه یا گور بابای پدر و مادر
مهر پدر و مادر: هر چی‌ من میگم گوش کن وگرنه ما رو فراموش کن، یا همه چی‌ در راه فرزند
فرزند: هر چی‌ داری مال من اگر شد و اون گوشه کنار فرصتی شد چند لحظه‌ای مال تو
عشق: قبل از ازدواج به این معنی‌ که من رو همه جوره از تنهایی نجات بده بعد از ازدواج غلام زر خرید
بازنشسته: یا داره لحظه شماری میکنه برای مردن، یا بی‌چاره وقت سر خاروندن نداره چون باید از نوه هاش نگهداری کنه
فامیل: هر وقت لازمشون داری سرشون شلوغه هر وقت لازم بدونن حتما راجع به همه چیت اظهار نظر می‌کنن
ازدواج و بچه دار شدن: وییییییی داره دیر میشه
مراسم ازدواج: مال من باید با بقیه فرق داشته  باشه از مال ... هم باید پر زرق برق تر باشه.
زن و شوهر: چرا این کار کردی..؟؟ چرا این کار رو نکردی؟ چرا فلانی‌ .... جا خونه داره چرا بیساری ماشین ... داره؟
مدرسه: به زور برو به زور بیا به این امید یه چیزی یاد بگیری که بعدش سریع فراموش کنی‌
آموزش و پرورش: واژه‌ای کاملا ناشناخته!!!!!!!!!!!
اقتصاد: نداریم آقا جون
پزشک: یا تشخیص میدم توپ!!!!! یا جیبم پر پول کن یا یه خاکی بریز رو سرت
دانشگاه: جواب مردم چی‌ بدم اگر قبول نشم!!!!!
فوق لیسانس:مگه من چیم کمتر از حسن آقاست؟؟!!!!
تازه به دوران رسیده:از این کلاس در بیا برو تو اون کلاس، گور بابای زن/شوهر و بچه. مهد کودک و دبستان چند میلیون تومانی، خونه تو دوبی‌ و جزایر ...هفته چند بار رفتن به آرایشگاه، خیلی‌ چیزهای عجیب دیگه.
مدیر: هیچ وقت تو شرکت نیست
کارمند شرکت خصوصی‌: کار کن که سود شرکت بره بالا وگر نه عزرت رو میخوایم
کارمند دولت: برو حالش ببر
ماشین: چی‌ مده؟ با چی‌ بیشتر میشه چشم بقیه رو کور کرد؟
بخش منابع انسانی‌:چقدر سود میرسونن یا فقط در حد مصاحبه
رفاقت: کی‌ بهت نیاز دارم؟
مهاجرت: یه عمر از شرایط ایران ناله کن و خیال پردازی کن راجع به کشور موعود بعد از رفتن ناله کن از شرایط کشور جدید و رو منبر رفتن اندر مزایائ ایران
علوم انسانی‌: انسان کیلو چند؟ برو یه رشته‌ای بخون که باهاش پول در بیاری
مشاور و روان شناس: شما نمیفهمی پس من درست میگم در ضمن حق ویزیت یادتون نر
گیاه خاری/ ارگنیک/ چای سبز: خیلی‌ مده بدو عقب نمونی بی‌خیال کمبود آهن و کم خونی
کیف و کفش لباس: هر چه گرون تر بهتر راستی‌ مارکش چی‌؟ از کجا اوردیش؟
آرایش: یه مدت همه چی‌ پر رنگ الان چشم‌ها بیحال لپ و لبت گلی‌.
روش زندگی‌: از صبح کل سحر جون بکن تا بوق سگ، یا روز و شب ناداشته باش که فلانی‌ زندگیش از من بهتره
درس خواندن: مال شب امتحانه
کتاب خواندن: یا حوصلش ندارم یا کتابهای میخونم که خودم هم نمی‌فهمم ولی‌ میشه باهاش پز داد
غیرت: آزادی روابط با دختر مردم ولی‌ قلمبه شدن رگش واسه خواهر و دخترم
زن: یا باید خودش ... بده که ثابت کنه آدم و حقی‌ داره یا مایه عبرت بشه که " از زن کمترم اگر.." یا "مگه دختری که گریه میکنی‌"
مرد: آدمی‌ که مجبور "مرد" باشه، غیرت داشته باشه، واسه همه تصمیم بگیره، بار همه چی‌ رو دوشش باشه، سبیل داشته باشه روش قسم بخوره، وقتی‌ هم که حالا به هر دلیل سبیلش بزنه تا چند وقت موذب باشه و به ... افتخار کنه. حرفهای مردونه بزنه، مردونگیش رو ثابت کنه.
و خیلی‌ چیزهای دیگه که باشه برای یه وقت دیگه.