۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

مالیات در استرابیا



یکی‌ از خوشترین روزهای سال اینجا تقریبا از اواخر می شروع می‌شه تا آخر ژولای.
البته این روزها برای یک سری از کارمندان روزهای خیلی پرکاریه ولی در نهیات همه خوش حالن. چرا؟ چون آخر سال مالیه. برای خریدار و فروشنده عالیه. تقریبا همه جا حراجه. فروشنده‌ها که تقریبا قد یک سال فروش می‌کنن، و خریداران هم اکثرا صبر می‌کنن و خریدهای اصلیشون رو میذارن برای این موقع از سال. تخفیف و آفر‌های خیلی‌ خوب.
۳۰ ژوئن آخرین روز از ساله مالی حساب می‌شه. ولی‌ چرا ملت این همه خوش حالن و خرج می‌کنن؟ به خاطره پدیده‌ای به اسم تکس کلیم tax claim .
 باید بگم که اینجا وقتی‌ کسی‌ استخدام می‌شه میگن حقوق شما سالی‌ اینقده. و بر همین اساس مالیات هم درصدی از کل این مبلغه. اینجا بیشتر شرکتا هفتگی حقوق میدن، بعضیها هر ۲ هفته، بعضیها هم ماهانه به همین دلیل اون درصدی که رو کل مبلغ سالانه حساب می‌شه کمتر از کل مالیاتی می‌شه که پرداخت شده با توجه به این که $۶۰۰۰ اول حقوق مالیات نداره. در عین حال هزنیه ای که در طول سال در رابطه با کار میکنی‌ رو میتونی‌ از مالیاتی که پرداختی کم کنی‌ (البته این شامل حال پول رفت و آمد به محل کار نمی‌شه).
خلاصه این که از اول ژولای شرکت‌ها و هر بیزینسی که کارمند داشته باید یه برگه بده به کارمنداش که شما در طول سال اینقدر حقوق گرفتی‌ و اینقدر مالیات دادی. و  ملت از اون تاریخ راه میفتن می‌رن پیش حساب داراشون که کار حساب و کتاب مالیاتشون رو بکنه. تقریبا اکثر آدما حد آقل تا $۱۰۰۰ می‌تونن از دولت پس بگیرن، که ۲ هفته بعد از اینکه این کار انجام شد دولت چکش رو می‌فرسته دم خونه.
فکر کنم که دیگه حالا همه میفهمن که چرا این چند ماه ماه خوبیه، چون همه کلی‌ پول دستشون میاد و فروشنده‌ها هم براش نقشه میکشن.

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه



چند روز پیش خانومی رو دیدم که می‌خواست به بچه نو زادش شیر بده. یه چیزی مثل شنل از تو ساکش در آورد که دور تا دورش دوخته شده بود که از گردن تنش کرد و بچه رو برد زیرش و بهش شیر داد.
یادم افتاد که بارها این صحنه رو در ایران دیدم از دوست و آشنا و غریبه که با بد بختی به بچه شیر میدن، خودشون رو کج می‌کنن، پشتشون می‌کنن یا بعضی‌ هم که خیلی‌ راحت به بچه شیر میدن.

اگه ما با حیا ایم پس اینجای‌ها چین؟؟؟؟؟؟؟ یعنی‌ تا به حال به فکر هیچ کدوم از زنان بچه دار تو ایران  نرسیده که می‌تونن یه هم چین چیزی برای خودشون درست کنن؟؟؟؟

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

ایران - استرالیا



امروز تو شرکت برای همه یه دوره ۲ ساعته کلاس خدمات مشتری گذاشته بودن. معلممون آخر اوزی بود با یه لهجهٔ وحشتناک که من از اول تا آخر فقط داشتم تو دهانش رو نگاه می‌کردم شاید که از حرکت لبهاش بیشتر بفهمم چی‌ میگه. یکی‌ از چیزهای که تو این کلاس مطرح شد صفت و خصوصیت استرالیا یها بود به این ترتیب: تنبل، به کسی‌ سرویس نمیدن ولی‌ توقع زیاد از سرویس دهنده دارن، خیلی‌ اهل تغییر نیستن با وجودی که خیلی‌ حرف از تغییر میزنن، پر حرف، پر مدعا، ......
حالا میفهمم که چرا ما ایرانیها اینقدر در استرالیا احساس غربت نمی‌کنیم و اینجا رو مثل خونه خودمون میدونیم.....

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه


خوب خدا را شکر که دانشمندان برای این سوال هم جوابی‌ پیدا کردن که: اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ که جواب هست مرغ.

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

آخر زیرآب زنی به روش استرالیایی



دیشب کلی‌ شوک شدیم، آخر شب دیدیم که داره اخبار اعلام میکنه که فردا که یعنی‌ امروز باشه قراره که مجلس استرالیا رأی‌ گیری کنه برای یه نخست وزیر جدید.
نمیدونم که بگیم این هم از نتایج دمکراسی یا از زیر آب زنی‌ استرالیا یی هست . تصور کنین که معاون نخست وزیر که خیلی‌ از پیشنهاد هارو میداده یا خیلی‌ از دستوات را انجام میداده و خیلی‌ وقتها از کوین راد دفاع کرده بود، ۳ هفته بوده که داشته زمینه چینی‌ می‌کرده و چاقو میخریده که از پشت هم چین بزنه به پشت کوین راد که دیگه نتونه از جاش بلند بشه.
امروز برای اولین بار در تاریخ استرالیا خانوم جولیا گیلرد شد نخست وزیر و جالبش اینه که این خانوم، اولا اصلا استرالیا یی نیست، ازدواج نکرده و با دوست پسرش زندگی‌ میکنه، بچه نداره، عضو جناح چپ است. حالا این چه گندی می‌خواد بزنه به همه چی‌ خدا می‌دونه.
اون موقع که ما کلی‌ بحث میکردیم با آوزی‌ها که عزیز من جان من حزب کارگر که نمی‌تونه کار درست و حسابی‌ کنه گوش هیچ کس بده کار نبود و همه گول حرفای خوش آب و رنگ کوین رو خوردن که نتیجه چی‌ شد؟ فقط ۲ سال پول و سرمایه‌ مارو به گًه کشید. ولی‌ حد اقل رأی‌ مردم رو آورد.
حالا فکر می‌کنین این خانوم که با ۲دوزه بازی رقیب رو به خاک و خون کشید اصلا قابل اعتماده؟ این دیگه چه گلی‌ به سر ما میزنه؟ یا اصلا از بد قدمی‌ ماست که هر جا پا میذاریم اینجوری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید | هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است



ژاله عالمتاج قائم مقامی! در جسارت فکر و اندیشه پیش کسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است یکقرن پیش از این میزیسته است. ٢٢ سال پیش از پروین اعتصامی چشم به جهان گشوده بود. اما دریغا! بسیار کم میشناسندش. آزاده زنی که در دورانی از زمان، و مکانی از جهان به دنیا آمد که دانش و آزادگی برای زن حاصلی جز رنج نمیآورد، و او جان هوشیاری که سر تسلیم به زمانه خود را نداشت. از کجا و از کدامین روزنهای همه به هراسناکیها گشوده، جهانی دیگر را پاییده بود که امید رهایی زن فردا را در آن خراب آباد که نه دشمن ، بلکه انکار زن بود، سرود
باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیست            تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش
             از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کن
                 داستانی تازه میخواند تو را حوای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست
                زانچه در آیینه بیند دیده بینای من
اسفند ماه ١٢٦٢، در قصبه فراهان نوزاد دختری متولد شد، نواده پسری میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی میشد، وزیر دانشمند عباس میرزا نایب السلطنه، معلم و مرشد میرزا تقی خان امیرکبیر! کسی که عباس میرزا اولین اصلاحات منظم اداری در تاریخ ایران را به دانش و درایت او انجام داده بود. این دختر را به پیروی از شأن و منزلت خاندانی عالم تاج نام نهادند و ژآله نامی ست که او بعدها برای امضای اشعار خود برگزید تا شاید از گزندها مصون بماند ویا شاید ازسر بیزاری از این معنا که خود یافته بود:
تاج عالم گر منم بیگفتگوی
          خاک عالم بر سر عالم کنی

چه کسی باور میکند که صد سال پیش از این، زنی در ایران، ازدواج ناخواسته را با تن فروشی برابر نهاده و آنرا سروده باشد؟!
ای ذخیره کامرانیهای مرد                      چند باید برده آسا زیستن؟
تن فروشی باشد این یا ازدواج؟
               جان سپاری باشد این یا زیستن؟
و یا باز در جای دیگر:
مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر است
                مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است
آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید
                     هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است

عالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش ....هر آنچه که باقیمانده است ....توسط ایشان در سال 1345 به چاپ رسیده است.

یک سوال....
آیا او را میشناختید؟ و یا حتی اسمش را شنیده بودید.؟برای اکثر ما شعری که احساس زن بودن در آن آشکارا آمده باشد از فروغ فرخزاد است ولی در حقیقت ژاله قائم مقام پیش کسوت این ابداع در شعر فارسی بوده است.

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

حقوق شخصی



چند هفته پیش اینجا یعنی‌ در استرالیا یه رسوایی شد.
یک سری از خبر نگارها وزیر راه استرالیا رو در حالی‌ که از یه گی‌ کلوب بیرون میاد میگیرن و رسوایی به بار می‌‌یارن. خبرش تو اخبار پخش شد و در نهیات اون آدم از همه  و از خانوادش معذرت خواهی‌ کرد و در نهایت استعفا کرد.
تا چند وقت رادیو‌ها و شبکه‌های مختلف تلویزیونی راجع به این موضوع بحث میکردن، و جالبش این بود که اکثر مردم از این خبر نگار‌ها ناراحت بودن و شکایت میکردن که اونا اجازه نداشتن که به حریم خصوصی اون آدم تجاوز کنن.
و حالا سوال اینجاست که حریم خصوصی برای یه آدم دولتی تا کجاست؟ و کلا حق و حریم خصوصی تا کجاست؟
داشتیم به این فکر میکردیم که نوع حکومت و آزادی آدمهای یه مملکت به سطح شعور و نوع فکر و آزاد اندیشی‌ اونا بستگی داره وقتی‌ که استرالیا یی‌ها فکر می‌کنن و باور دارن که رفتن یه وزیر کشور به گی‌ کلوب جزو حقوق شخصیش حساب میشه و ازش دفاع می‌کنن پس باید که حکومت دمکرات داشته باشن حرف بزنن، حق داشته باشن، و اجازه ندن که کسی‌ به هر بهونه‌ای حقوقشون رو ضایع کنه.

جیم


بالاخره بعد از چند سال تنبلی و وزن اضافه  کردن و غصه خوردن بابت تنگ شدن لباسها دیگه وقتش بود که یه فکر درست و حسابی‌ بکنیم. من که دیگه حالم از خودم به هم میخوره، تصور کنین که در عرضه تقریبا ۳ سال من ۱۴ کیلو وزن اضافه کردم. دیگه الان که لحظه‌ای پیش میره، مثلا شلوار جینی رو که ۲ ماه پیش خریده بودم برام تنگ شده و مجبور شده که یکی‌ دیگه بخرم تازه همونش هم با کلی‌ بد بختی چون الان سایزم بین ۲ تا سیز، در نتیجه لباس یا تنگ میشه یا گشاد .
منو علیداد اسممون رو نوشتیم جیم.

کارمند جدید



یکی‌ از صفات مشخصه من توجه به جزییته. برادرم همیشه من رو مسخره میکرد که من هیزم چون همیشه چیزهایی رو میدیدم که نباید میدیدم ولی‌ واقیعتش اینه که من دنبال چیزهایی‌ که نباید میدیدم نمی‌رفتم ولی خوب وقتی جلوی چشمت میان آدم می‌بینه دیگه مگه این که ببو گلابی باشی‌ یا شوت معلق...
بگذریم چند روز پیش که داشتم پیاده از ایستگاه قطار میرفتم به سمت شرکت و هوا هم بارونی‌ بود منهم کلی‌ بار او‌ بندیل دستم بود با یه چتر. چتر رو حسابی‌ آورده بودم پایین که نکنه یه ذره بارون بهم بخوره و همینطور که تند تند داشتم راه میرفتم یکهو ۲ تا قمبل جلوی چشمم ظاهر شدن. البته چون چتر خیلی‌ پایین بود من سر طرف رو نمی‌دیدم فقط قمبل‌های طرف صاف جلوی چشمم بود که می‌لرزید و از این ور به اون ور قل میخورد و لمبر میزد.
یواش یواش چتر رو عقب کشیدم که ببینم این هورییییییییی کیه که دیدم تیره هست و موهای پر مشکی‌ داره به خودم گفتم شرقیه و غلط نکنم هیکل که میگه یا عربه یا ایرانی‌ یه ذره تند تر کردم که هم قدم بشم تا بتونم چهرش رو ببینم که دیدم بله خانوم هندی بود که دیگه حسابی‌ کفّ کردم، هندی اینجوری لباس بپوشه؟؟؟؟؟؟ استغفرالله....
تو شش بش این بودم که طرف چه اعتماد به نفسی‌ داره اینا... که دیگه ندیدم طرف کجا غیب شد. تصور کنین که یه هیکل گلابی با ۲ تا بغل پای شل و قلمبه و باسنگ برجسته طرف یه شلوار کشی‌ که مثل جوراب بود پوشیده بود با چکمه پاشنه بلند و یه بلوز کوتاه.
حدود‌های ظهر بود که نمیدونم چی‌ شد سر صدا اومد سرم رو بلند کردم دیدم اااااااا ۲ تا قمبل‌ها صاف جلوی چشمامه ، چشمم ۴ تا شد که یعنی‌ چی‌ دارم خواب میبینم ... هههه نگو که خانوم کارمند جدید شرکت ما هستن و آورده بودنشون برای معرفی‌.

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

تجربه رستوران ترکی‌ در سیدنی


فکر می‌کردم که ایرانیهای اینجا یه جورایی عجیب غریبا ولی‌ دیشب دیدم که از ما بد تر هم هستن و این جورایی من رو به خودمون امیدوارتر کرد.
یکی‌ از دوستان ایرانی‌ من تازه ازدواج کرده البته ما با هم تو یه شرکت هم همکار هستیم. بچه‌های شرکت ( که ایرانی‌ نیستن) با هم قرار گذاشتن که برای این خانوم جشن زنونه بگیریم و قرار بود که همه با هم بریم یه رستوران ترکی‌.
من رفتم تو وبسایت رستوران و دیدم که چه باحاله، کلی‌ غذاهای خوب، سرویس باحال، قلیون، و از همه باحال ترش هم بلی دنسینگ داشت. منهم یه ایمیل زدم به همه و  کلی‌ اینرو تعریف کردم، در این بین چون رستوران توی CBD بود و به خونه ما هم دور برای این که شب بتونم راحت بیام خونه به علیداد و یکی‌ دیگه از دوستامون هم گفتم و اونا هم تصمیم گرفتن که اون شب بیان و یه میز برای خودشون رزرو کردن.
که متأسفانه عروس خانوم زد و‌ مریض شد و برنامه با شرکت به هم خورد ولی‌ ما خودمون رفتیم.
اولا که یه جای کوچولو که بر عکس عکسش‌ بود، از رقاص هم خبری نبود،... آخر سر هم غذا رو که توی منو نوشته بود $۴۰ (که ما پرسیدیم که این غذا مال چند نفره گفتن ۴ نفر) رو نفری $۴۰ بهامون حساب کردن. وقتی‌ هم که پرسیدیم چرا تازه کلی‌ به صاحب مغازه بر خورد که یعنی‌ چی‌ ؟ آهان شما ایرانین!!!!!!!! چرا فکر کردین که باید کلّ غذا $۴۰ تا باشه؟ یعنی‌ باز هم مارو مقصر کرد و به قولی‌ حسابی‌ رفت تو پاچمون.........حالا خنده دارش این بود که صاحب رستوران که از سال ۱۹۹۱ اینجا زندگی‌ می‌کنه انگلیسی‌ رو به سختی حرف میزد ما اولش خیلی‌ حالمون گرفته شد ولی‌ به این نتیجه رسیدیم که نه بابا جون مشکل زبان نیست که بگیم اینا سوال مارو نفهمیدن که جواب اشتباه راجع به قیمت به ما دادن، مشکل اینجاست که وقتی‌ لازم بشه و حرف پول در میون باشه انگلیسی‌ فراموش بشه بهتره......
نوشتن یادم رفته........ خیلی‌ وقته که ننوشتم.
اینقدر ذهنم درگیره که روز توی مسیر کار یا تو شرکت هزار تا موضوع به ذهنم میرسه و شروع می‌کنم به نوت نوشتن که شب که میام خونه بنویسمشون ولی‌ شب که میام خونه یادم میره که حتا به نوت هام یه نگاه کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه


(این متن رو برادر من نوشته، اگر روی عنوان کلیک کنین به وبلاگش هدایت میشین

برمودا

وسایل گم می شوند.برخی بیشتر برخی کمتر.
من در گم کردن خبره ام.
پدرم می گوید زن و بچه ات را یک روز جا میگذاری. من اما فکر می کنم شاید زنم به تلافی همه آنچه گم کرده ام روزی من را جا بگذارد؟
آن را از ترس به شوخی می گوید چون پسرکش تا دیروزشناسنامه ، گواهینامه ، کارت دانشجویی، موبایل ، کلید خانه و ... را گم کرده است.
اما پسر امروز همه اینها را دوباره دارد.می گویم همه اینها وسیله اند نه هدف. وسیله تجدید پذیراست.اصلا" چه لزومی دارد که تمرکز کنیم بر قبض آنچه تجدید پذیر و ترقی پذیر است؟که هیچ وسیله ای خود زندگی نیست فقط ابزار است برای زندگی. آنچه از معنا تهیست خب گم بشود.
پدر می گوید عقل تنگت خالیست و شکم پهنت پر!
پدر نمی داند که موبایل ها گم می شود چون گاهی منتظر زنگ هیچ کس نیستیم.که به چه درد می خورد این کارت دانشجویی. که اگر کلید را گم کنم راه خانه را گم نمی کنم. که شاه کلید خانه اوست که گم نمی شود.
پدر می داند که شاید بارها معطل هم شده ایم که بهم برسیم ، که گاهی همدیگر را ندیده ایم ، اما هرگز همدیگر را گم نکرده ایم.
پدر از من می خواهد دقت کنم که زن و بچه ام را گم نکنم شاید چون زندگی دزد است. چون امیدهایش رادزدیده است.چون مادرم کلامش را گم کرده است.چون پدرم نوازشهای همسرش را گم کرده است. چون خواهر و برادرها راه خانه مارا گم کرده اند.چون پسرش گاهی شاد بودن را فراموش می کند.
پدر نگران است.نگران همه زن و بچه هایی که شاید روزی گم شوند.
که همه وسیله های دنیا بروند گم شوند اما خانواده ای گم نشود.

پی نوشت:
یک روز که مادر نیم ساعت در خیابان گم شد قبض روح شدیم.امروز برایش از انجمن آلزایمر دستبند گرفتیم . پدر با وسواس به این فکر می کرد که مادر به النگو و دستبند عادت ندارد و اندازه می زد که بندی اضافه بر دستش سنگینی نکند.مادرم هیچ وقت دستبند طلا نداشت.همیشه آرزوهای ما را از طلا بسیار بیشتر دوست می داشت.

صدها مثلث برمودای پنهان فقط کمی از رگ گردن ما دورتر است.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

سال نو مبارک



دوستان از حالا سال نو همگیتون مبارک باشه، از تمام وجودم آرزو می‌کنم که سالی‌ همراه با سلامتی، شادی باشین.
دیشب بعد از حرف زدن با پدر و بردارم کلی‌ گریه کردم. نمی‌خوام ناراحتتون کنم ولی‌ دست خودم نیست خیلی‌ با خودم کلنجار میرم و رو خودم کار می‌کنم ولی‌ بعضی‌ وقتا دیگه از دستم درمیره مثل حالا که شب عیده، یا مثل بقیه مراسمی که سالگرد داره و جشن میگرفتیم مثل تولد ها، سالگرد ازدواج ها،.....
مامان من جزو اون کسانی‌ بود که برای این سنّت‌ها و مراسم خیلی‌ اهمیت قائل میشد، یادمه وقتی‌ بچه بودیم با هم می‌رفتیم قاشق زنی‌، فال گوش وایمیسادیم سر کوچه، سفره هفت سین چیدن، سبزه سبز کردن، عیدی خریدن،تخم مرغ رنگی‌ درست کردن، کادوی عمو نوروز،سبزی پلو ماهی‌ شب عید، آاش رشته‌ و رشته‌ پلوی روز اول عید،.....یادم نمیاید که سالگرد تولد من، برادرم یا بابام تا به حال بدون جشن گذشته باشه.
منهم یاد گرفته بودم برای هر مراسمی از چند وقت قبلش هیجان داشتم برنامه ریزی می‌کردم حتا بعد از این که از خونه پدر و مادرم اومدم بیرون و به قولی‌ مستقل شدم، ولی‌ حالا یه چند وقتیه که از همهٔ این فرار می‌کنم، دیگه دلم نمیخواد سالگرد تولد و ازدواج هیچ کدوممون یادم بیاد، دیگه دلم نمیخواد مراسم عید برگزار کنم، چون برگزاری هر کدوم از اینها جای خالی‌ مامان رو پر رنگ تر میکنه، هر چند که حضور فیزیکیش هست ولی‌ دیگه مامان منیژه نیست، ولی‌ باز هم همین غنیمت هست باز هم اگه دلت تنگ بشه میتونی‌ بری ببوسیش، بغلش کنی‌، نازش کنی‌، براش شعر بخونی هر چند که دیگه جوابی‌ ازش نمیگیری فقط نگاه هست... نگاهی‌ آشنا و تردید بر انگیز، که گیج و مبهوت می‌مونی که چقدر از اینها رو فهمیده؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
که من حتا اینجا و دور از اونها از همینا هم محرومم، و قسمت من چیزی نیست جز حسرت، گریه، غصه،......
باز هم سال نو رو تبریک میگم، شاد باشین،........

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

مشارکت مساوی در زندگی مشترک



یکی‌ از دوستان توی وبلاگش گله کرده بود از اقایون که هیچ مسئولیتی در خونه به عهده نمیگیرن یا می‌رن سر کار یا میشینن پای تلویزین یا روزنامه،...
این یه واقعیت هست که مدل زندگی‌، تفکر، ارزش ها، دیدگاه، نوع تفریح، مسئولیت پذیر،....زنان و مردان متفاوت هستند، حالا چه ‌حسی یا نیرویی یا شاید بهتر بگیم چه جادویی باعث میشه که این ۲ تضاد در کنار هم قرار بگیرن و تصمیم بگیرن که با هم زندگی‌ کنن و خانواده تشکیل بدن کلی‌ علامت سوال تحقیق به دنبال داشته.
همه ما چه زن، چه مرد این تفاوت‌ها رو میشناسیم ولی‌ وقتی‌ که باهم زیر یه سقف زندگی‌ می‌کنیم انگار یادمون میره. چرا ؟ روز مرگی، فشار زندگی‌، مسئولیت، تنبلی شاید جواب این چرا باشه.
ولی‌ از همه مهمتر شاید این باشه که رفتار آقایون در خونه، نتیجه تربیت خانواد‌هاشون و عکس‌العمل رفتار خود ماست. مطمئناً اون قسمت تربیت رو کاریش نمیشه کرد ولی‌ میتونیم رفتا خودمون رو کنترل کنیم که!!!!
ما زنان باید یاد بگیریم که اول از همه چطور مکالمه کنیم که موثر باشه در عین این که حساسیت برانگیز نباشه. دیگه این که یاد بگیریم که مسئولیت اضافه به دوش گرفتن به نفع هیچ کس از افراد خانواده نیست، این قضیه باعث میشه که خودمون بیش از حد خسته بشیم، قر بزنیم، و در نهایت این که ارزش کأرمون رو کم کنیم و به تموم اینها هم متهم بشیم.
باید یاد بگیریم که به مردان اعتماد کنیم و باور کنیم که اونا هم می‌تونن مسئولیت به عهده بگیرن ممکنه که نتیجه مطابق میلمون نباشه ولی‌ آنها هم به زمان احتیاج دارن که یاد بگیرن.
باید مسئولیت‌ها رو تقسیم کنیم و به هیچ عنوان تاکید می‌کنم به هیچ عنوان سهم آنها رو انجام ندیم مگر این که مریض باشن، مسافرت باشن،... نگران نباشیم که وای حالا چی‌ می‌شه اگر......؟ باور کنید که هیچی‌ نمی‌شه، غذا ندارین هیچ اتفاقی‌ نمیفته نون پنیر بخورین، خونه کثیفه خوب باشه آدم نمیمیره که.
ولی‌ اگر نسبت بهم بی‌ اعتماد باشیم زندگی‌ مشترک میمیره اگر قر بزنیم تنها اثرش اینه که تنها میشیم و هر روز بیشتر از دیروز باید زحمت بکشیم بدون یک تشکر خشک و خالی‌.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

بیسکوییت لیدی فینگر lady finger bicuits



متاسفانه در ایران خیلی‌ وقتها غذاها و دسر‌های فرنگی‌ تغییر پیدا میکنه بدون این که کسی‌ بخودش زحمت بده و روش درست رو هم داخل پرانتز بگه  و حالا با روش ایرانیش جایگزین کنه، نمیدونم شاید هم دلیلش این باشه یه سری از مواد که در این غذا‌ها و دسر‌ها استفاده میشه در ایران یافت نمیشه.
اگه یادتون باشه و به پستهای قبلی‌ آشپزی در این وبلاگ سری بزنین روش تهیه تیرامیسو رو گذاشتم که با یه جور بیسکویت ترد به اسم "لیدی فینگر" درست میشه که در ایران با کیک آموزش میدن !!!!!!! من تصمیم گرفتم که به جای گله کردن از این دوستان روش درست کردن این بیسکویت رو بگم که از این به بعد تیرامیسو با این بیکویت درست بشه نه با کیک.
مواد لازم برای لیدی فینگر:
- نصف لیوان یا ۶۵ گ آرد مخصوص کیک
-۳ عدد تخم مرغ که سفیده وزرده از هم جدا شده
- ۲ قاشق غذا خوری شکر
-نصف قاشق چای خوری وانیل
-۱/۸ قاشق چای خوری کرم تارتار یا آب لیمو یا سرکه
-۳ قاشق غذا خوری شکر
- یه مقداری هم پودر شکر
روش تهیه:
- ابتدا فر رو با ۱۷۷ درجه س گرم کنید و سینی فر رو با کاغذ شیرنی پزی بپوشونین و کمی‌ چربش کنید
(خیلی خیلی‌ کم)
- زرده تخم مرغ رو با ۲ قاشق شکر بمدت ۵ دقیقه با سرعت زیاد همزن می‌زنیم تا کاملاً بیرنگ بشه ووقتی که یه قاشق ازش رو با فاصله میریزیم تو ظرف به صورت کمی‌ غلیظ و روبانی بیاد پایین.
- روش آرد رو میریزیم ولی‌ هم نمی‌زنیم
-سفیده تخم مرغ رو با همزن می‌زنیم تا کمی خودش رو بگیره سپس کرم تارتر (سرکه یا آب لیمو) رو میریزیم باهم می‌زنیم تا شروع کنه به حباب زدن و بعد کم کم ۳ قاشق شکر رو بهش اضافه می‌کنیم و همینطور هم هم می‌زنیم تا کاملا خودش رو بگیره
-سپس سفیده رو هم به زرده اضافه می‌کنیم و خیلی‌ آروم هم می‌زنیم به این ترتیب هر دور هم زدن ۳ مرحله داره یادمون نره که با قاشق باید هم بزیم ۱- از کنار ظرف شروع می‌کنیم به سمت داخل تا وسط۲- با حرکات آروم دورانی به صورت نیمدیره تا وسط ظرف ۳- از وسط تا کناره این مدل هم زدن باعث میشه که حباب سفیده از بین نره و بیسکیوت‌ها پف کنن. در ضمن لازم نیست خیلی‌ هم بزنیم در همین حد که فقط با هم مخلوط بشن کافیه.
- بعد این خمیر رو میریزیم توی یه کسیه که تهش رو سوراخ کردیم یا توی قیف مخصوص و روی صفحه‌ای که کاغذ انداختیم مواد رو به طول ۵-۶ سانتیمتر میرییزم و بین هر کدوم هم تقریبا ۲ سانتیمتر باید فاصله بذاریم بعد که کارمون تموم شد روش پودر شکر میپاچیم و سینی رو میذاریم تو فر برای ۸-۱۰ دقیقه، یادتون باشه که رنگ بیسکویت‌ها باید کرمی باشه و قهوه‌ای نشه.
- بعد که از فر در اوردین باید بذارین یه کمی‌ خنک بشه ولی‌ تا هنوز گرم هست باید به یه کفگیر صاف از کاغذ جدا کنی‌ وگرنه به کاغذ می‌چسبه و خورد می‌شه. بذارین روی رک تا خنک بشه و بعدش میتونین همون موقع استفاده کنین یا بذارین تو فریزر.