خوب خدا را شکر که دانشمندان برای این سوال هم جوابی پیدا کردن که: اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ که جواب هست مرغ.
۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه
آخر زیرآب زنی به روش استرالیایی
دیشب کلی شوک شدیم، آخر شب دیدیم که داره اخبار اعلام میکنه که فردا که یعنی امروز باشه قراره که مجلس استرالیا رأی گیری کنه برای یه نخست وزیر جدید.
نمیدونم که بگیم این هم از نتایج دمکراسی یا از زیر آب زنی استرالیا یی هست . تصور کنین که معاون نخست وزیر که خیلی از پیشنهاد هارو میداده یا خیلی از دستوات را انجام میداده و خیلی وقتها از کوین راد دفاع کرده بود، ۳ هفته بوده که داشته زمینه چینی میکرده و چاقو میخریده که از پشت هم چین بزنه به پشت کوین راد که دیگه نتونه از جاش بلند بشه.
امروز برای اولین بار در تاریخ استرالیا خانوم جولیا گیلرد شد نخست وزیر و جالبش اینه که این خانوم، اولا اصلا استرالیا یی نیست، ازدواج نکرده و با دوست پسرش زندگی میکنه، بچه نداره، عضو جناح چپ است. حالا این چه گندی میخواد بزنه به همه چی خدا میدونه.
اون موقع که ما کلی بحث میکردیم با آوزیها که عزیز من جان من حزب کارگر که نمیتونه کار درست و حسابی کنه گوش هیچ کس بده کار نبود و همه گول حرفای خوش آب و رنگ کوین رو خوردن که نتیجه چی شد؟ فقط ۲ سال پول و سرمایه مارو به گًه کشید. ولی حد اقل رأی مردم رو آورد.
حالا فکر میکنین این خانوم که با ۲دوزه بازی رقیب رو به خاک و خون کشید اصلا قابل اعتماده؟ این دیگه چه گلی به سر ما میزنه؟ یا اصلا از بد قدمی ماست که هر جا پا میذاریم اینجوری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه
آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید | هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است
ژاله عالمتاج قائم مقامی! در جسارت فکر و اندیشه پیش کسوت فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی است یکقرن پیش از این میزیسته است. ٢٢ سال پیش از پروین اعتصامی چشم به جهان گشوده بود. اما دریغا! بسیار کم میشناسندش. آزاده زنی که در دورانی از زمان، و مکانی از جهان به دنیا آمد که دانش و آزادگی برای زن حاصلی جز رنج نمیآورد، و او جان هوشیاری که سر تسلیم به زمانه خود را نداشت. از کجا و از کدامین روزنهای همه به هراسناکیها گشوده، جهانی دیگر را پاییده بود که امید رهایی زن فردا را در آن خراب آباد که نه دشمن ، بلکه انکار زن بود، سرود
باکی از طوفان ندارم، ساحل از من دور نیست تا نگویی گور توست این سهمگین دریای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کن داستانی تازه میخواند تو را حوای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست زانچه در آیینه بیند دیده بینای من
زیر دستم گو مبین ای مرد! کاندر وقت خویش از فلک برتر شود این بینوا بالای مـــن
کهنه شد افسانهات ای آدم! آخر گوش کن داستانی تازه میخواند تو را حوای من
گر بخوانم قصه، گویی دعوی پیغمبری ست زانچه در آیینه بیند دیده بینای من
اسفند ماه ١٢٦٢، در قصبه فراهان نوزاد دختری متولد شد، نواده پسری میرزاابوالقاسم قائم مقام فراهانی میشد، وزیر دانشمند عباس میرزا نایب السلطنه، معلم و مرشد میرزا تقی خان امیرکبیر! کسی که عباس میرزا اولین اصلاحات منظم اداری در تاریخ ایران را به دانش و درایت او انجام داده بود. این دختر را به پیروی از شأن و منزلت خاندانی عالم تاج نام نهادند و ژآله نامی ست که او بعدها برای امضای اشعار خود برگزید تا شاید از گزندها مصون بماند ویا شاید ازسر بیزاری از این معنا که خود یافته بود:
تاج عالم گر منم بیگفتگوی خاک عالم بر سر عالم کنی
چه کسی باور میکند که صد سال پیش از این، زنی در ایران، ازدواج ناخواسته را با تن فروشی برابر نهاده و آنرا سروده باشد؟!
تاج عالم گر منم بیگفتگوی خاک عالم بر سر عالم کنی
چه کسی باور میکند که صد سال پیش از این، زنی در ایران، ازدواج ناخواسته را با تن فروشی برابر نهاده و آنرا سروده باشد؟!
ای ذخیره کامرانیهای مرد چند باید برده آسا زیستن؟
تن فروشی باشد این یا ازدواج؟ جان سپاری باشد این یا زیستن؟
تن فروشی باشد این یا ازدواج؟ جان سپاری باشد این یا زیستن؟
و یا باز در جای دیگر:
مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر است مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است
آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است
عالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش ....هر آنچه که باقیمانده است ....توسط ایشان در سال 1345 به چاپ رسیده است.
یک سوال....
آیا او را میشناختید؟ و یا حتی اسمش را شنیده بودید.؟برای اکثر ما شعری که احساس زن بودن در آن آشکارا آمده باشد از فروغ فرخزاد است ولی در حقیقت ژاله قائم مقام پیش کسوت این ابداع در شعر فارسی بوده است.
مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر است مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است
آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است
عالمتاج قائم مقامی مادر شاعر معاصر پژمان بختیاری است و دیوان اشعارش ....هر آنچه که باقیمانده است ....توسط ایشان در سال 1345 به چاپ رسیده است.
یک سوال....
آیا او را میشناختید؟ و یا حتی اسمش را شنیده بودید.؟برای اکثر ما شعری که احساس زن بودن در آن آشکارا آمده باشد از فروغ فرخزاد است ولی در حقیقت ژاله قائم مقام پیش کسوت این ابداع در شعر فارسی بوده است.
۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
حقوق شخصی
چند هفته پیش اینجا یعنی در استرالیا یه رسوایی شد.
یک سری از خبر نگارها وزیر راه استرالیا رو در حالی که از یه گی کلوب بیرون میاد میگیرن و رسوایی به بار مییارن. خبرش تو اخبار پخش شد و در نهیات اون آدم از همه و از خانوادش معذرت خواهی کرد و در نهایت استعفا کرد.
تا چند وقت رادیوها و شبکههای مختلف تلویزیونی راجع به این موضوع بحث میکردن، و جالبش این بود که اکثر مردم از این خبر نگارها ناراحت بودن و شکایت میکردن که اونا اجازه نداشتن که به حریم خصوصی اون آدم تجاوز کنن.
و حالا سوال اینجاست که حریم خصوصی برای یه آدم دولتی تا کجاست؟ و کلا حق و حریم خصوصی تا کجاست؟
داشتیم به این فکر میکردیم که نوع حکومت و آزادی آدمهای یه مملکت به سطح شعور و نوع فکر و آزاد اندیشی اونا بستگی داره وقتی که استرالیا ییها فکر میکنن و باور دارن که رفتن یه وزیر کشور به گی کلوب جزو حقوق شخصیش حساب میشه و ازش دفاع میکنن پس باید که حکومت دمکرات داشته باشن حرف بزنن، حق داشته باشن، و اجازه ندن که کسی به هر بهونهای حقوقشون رو ضایع کنه.
جیم
بالاخره بعد از چند سال تنبلی و وزن اضافه کردن و غصه خوردن بابت تنگ شدن لباسها دیگه وقتش بود که یه فکر درست و حسابی بکنیم. من که دیگه حالم از خودم به هم میخوره، تصور کنین که در عرضه تقریبا ۳ سال من ۱۴ کیلو وزن اضافه کردم. دیگه الان که لحظهای پیش میره، مثلا شلوار جینی رو که ۲ ماه پیش خریده بودم برام تنگ شده و مجبور شده که یکی دیگه بخرم تازه همونش هم با کلی بد بختی چون الان سایزم بین ۲ تا سیز، در نتیجه لباس یا تنگ میشه یا گشاد .
منو علیداد اسممون رو نوشتیم جیم.
کارمند جدید
یکی از صفات مشخصه من توجه به جزییته. برادرم همیشه من رو مسخره میکرد که من هیزم چون همیشه چیزهایی رو میدیدم که نباید میدیدم ولی واقیعتش اینه که من دنبال چیزهایی که نباید میدیدم نمیرفتم ولی خوب وقتی جلوی چشمت میان آدم میبینه دیگه مگه این که ببو گلابی باشی یا شوت معلق...
بگذریم چند روز پیش که داشتم پیاده از ایستگاه قطار میرفتم به سمت شرکت و هوا هم بارونی بود منهم کلی بار او بندیل دستم بود با یه چتر. چتر رو حسابی آورده بودم پایین که نکنه یه ذره بارون بهم بخوره و همینطور که تند تند داشتم راه میرفتم یکهو ۲ تا قمبل جلوی چشمم ظاهر شدن. البته چون چتر خیلی پایین بود من سر طرف رو نمیدیدم فقط قمبلهای طرف صاف جلوی چشمم بود که میلرزید و از این ور به اون ور قل میخورد و لمبر میزد.
یواش یواش چتر رو عقب کشیدم که ببینم این هورییییییییی کیه که دیدم تیره هست و موهای پر مشکی داره به خودم گفتم شرقیه و غلط نکنم هیکل که میگه یا عربه یا ایرانی یه ذره تند تر کردم که هم قدم بشم تا بتونم چهرش رو ببینم که دیدم بله خانوم هندی بود که دیگه حسابی کفّ کردم، هندی اینجوری لباس بپوشه؟؟؟؟؟؟ استغفرالله....
تو شش بش این بودم که طرف چه اعتماد به نفسی داره اینا... که دیگه ندیدم طرف کجا غیب شد. تصور کنین که یه هیکل گلابی با ۲ تا بغل پای شل و قلمبه و باسنگ برجسته طرف یه شلوار کشی که مثل جوراب بود پوشیده بود با چکمه پاشنه بلند و یه بلوز کوتاه.
حدودهای ظهر بود که نمیدونم چی شد سر صدا اومد سرم رو بلند کردم دیدم اااااااا ۲ تا قمبلها صاف جلوی چشمامه ، چشمم ۴ تا شد که یعنی چی دارم خواب میبینم ... هههه نگو که خانوم کارمند جدید شرکت ما هستن و آورده بودنشون برای معرفی.
۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه
تجربه رستوران ترکی در سیدنی
فکر میکردم که ایرانیهای اینجا یه جورایی عجیب غریبا ولی دیشب دیدم که از ما بد تر هم هستن و این جورایی من رو به خودمون امیدوارتر کرد.
یکی از دوستان ایرانی من تازه ازدواج کرده البته ما با هم تو یه شرکت هم همکار هستیم. بچههای شرکت ( که ایرانی نیستن) با هم قرار گذاشتن که برای این خانوم جشن زنونه بگیریم و قرار بود که همه با هم بریم یه رستوران ترکی.
من رفتم تو وبسایت رستوران و دیدم که چه باحاله، کلی غذاهای خوب، سرویس باحال، قلیون، و از همه باحال ترش هم بلی دنسینگ داشت. منهم یه ایمیل زدم به همه و کلی اینرو تعریف کردم، در این بین چون رستوران توی CBD بود و به خونه ما هم دور برای این که شب بتونم راحت بیام خونه به علیداد و یکی دیگه از دوستامون هم گفتم و اونا هم تصمیم گرفتن که اون شب بیان و یه میز برای خودشون رزرو کردن.
که متأسفانه عروس خانوم زد و مریض شد و برنامه با شرکت به هم خورد ولی ما خودمون رفتیم.
اولا که یه جای کوچولو که بر عکس عکسش بود، از رقاص هم خبری نبود،... آخر سر هم غذا رو که توی منو نوشته بود $۴۰ (که ما پرسیدیم که این غذا مال چند نفره گفتن ۴ نفر) رو نفری $۴۰ بهامون حساب کردن. وقتی هم که پرسیدیم چرا تازه کلی به صاحب مغازه بر خورد که یعنی چی ؟ آهان شما ایرانین!!!!!!!! چرا فکر کردین که باید کلّ غذا $۴۰ تا باشه؟ یعنی باز هم مارو مقصر کرد و به قولی حسابی رفت تو پاچمون.........حالا خنده دارش این بود که صاحب رستوران که از سال ۱۹۹۱ اینجا زندگی میکنه انگلیسی رو به سختی حرف میزد ما اولش خیلی حالمون گرفته شد ولی به این نتیجه رسیدیم که نه بابا جون مشکل زبان نیست که بگیم اینا سوال مارو نفهمیدن که جواب اشتباه راجع به قیمت به ما دادن، مشکل اینجاست که وقتی لازم بشه و حرف پول در میون باشه انگلیسی فراموش بشه بهتره......
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
(این متن رو برادر من نوشته، اگر روی عنوان کلیک کنین به وبلاگش هدایت میشین
برمودا
وسایل گم می شوند.برخی بیشتر برخی کمتر.
من در گم کردن خبره ام.
پدرم می گوید زن و بچه ات را یک روز جا میگذاری. من اما فکر می کنم شاید زنم به تلافی همه آنچه گم کرده ام روزی من را جا بگذارد؟
آن را از ترس به شوخی می گوید چون پسرکش تا دیروزشناسنامه ، گواهینامه ، کارت دانشجویی، موبایل ، کلید خانه و ... را گم کرده است.
اما پسر امروز همه اینها را دوباره دارد.می گویم همه اینها وسیله اند نه هدف. وسیله تجدید پذیراست.اصلا" چه لزومی دارد که تمرکز کنیم بر قبض آنچه تجدید پذیر و ترقی پذیر است؟که هیچ وسیله ای خود زندگی نیست فقط ابزار است برای زندگی. آنچه از معنا تهیست خب گم بشود.
پدر می گوید عقل تنگت خالیست و شکم پهنت پر!
پدر نمی داند که موبایل ها گم می شود چون گاهی منتظر زنگ هیچ کس نیستیم.که به چه درد می خورد این کارت دانشجویی. که اگر کلید را گم کنم راه خانه را گم نمی کنم. که شاه کلید خانه اوست که گم نمی شود.
پدر می داند که شاید بارها معطل هم شده ایم که بهم برسیم ، که گاهی همدیگر را ندیده ایم ، اما هرگز همدیگر را گم نکرده ایم.
پدر از من می خواهد دقت کنم که زن و بچه ام را گم نکنم شاید چون زندگی دزد است. چون امیدهایش رادزدیده است.چون مادرم کلامش را گم کرده است.چون پدرم نوازشهای همسرش را گم کرده است. چون خواهر و برادرها راه خانه مارا گم کرده اند.چون پسرش گاهی شاد بودن را فراموش می کند.
پدر نگران است.نگران همه زن و بچه هایی که شاید روزی گم شوند.
که همه وسیله های دنیا بروند گم شوند اما خانواده ای گم نشود.
پی نوشت:
یک روز که مادر نیم ساعت در خیابان گم شد قبض روح شدیم.امروز برایش از انجمن آلزایمر دستبند گرفتیم . پدر با وسواس به این فکر می کرد که مادر به النگو و دستبند عادت ندارد و اندازه می زد که بندی اضافه بر دستش سنگینی نکند.مادرم هیچ وقت دستبند طلا نداشت.همیشه آرزوهای ما را از طلا بسیار بیشتر دوست می داشت.
صدها مثلث برمودای پنهان فقط کمی از رگ گردن ما دورتر است.
من در گم کردن خبره ام.
پدرم می گوید زن و بچه ات را یک روز جا میگذاری. من اما فکر می کنم شاید زنم به تلافی همه آنچه گم کرده ام روزی من را جا بگذارد؟
آن را از ترس به شوخی می گوید چون پسرکش تا دیروزشناسنامه ، گواهینامه ، کارت دانشجویی، موبایل ، کلید خانه و ... را گم کرده است.
اما پسر امروز همه اینها را دوباره دارد.می گویم همه اینها وسیله اند نه هدف. وسیله تجدید پذیراست.اصلا" چه لزومی دارد که تمرکز کنیم بر قبض آنچه تجدید پذیر و ترقی پذیر است؟که هیچ وسیله ای خود زندگی نیست فقط ابزار است برای زندگی. آنچه از معنا تهیست خب گم بشود.
پدر می گوید عقل تنگت خالیست و شکم پهنت پر!
پدر نمی داند که موبایل ها گم می شود چون گاهی منتظر زنگ هیچ کس نیستیم.که به چه درد می خورد این کارت دانشجویی. که اگر کلید را گم کنم راه خانه را گم نمی کنم. که شاه کلید خانه اوست که گم نمی شود.
پدر می داند که شاید بارها معطل هم شده ایم که بهم برسیم ، که گاهی همدیگر را ندیده ایم ، اما هرگز همدیگر را گم نکرده ایم.
پدر از من می خواهد دقت کنم که زن و بچه ام را گم نکنم شاید چون زندگی دزد است. چون امیدهایش رادزدیده است.چون مادرم کلامش را گم کرده است.چون پدرم نوازشهای همسرش را گم کرده است. چون خواهر و برادرها راه خانه مارا گم کرده اند.چون پسرش گاهی شاد بودن را فراموش می کند.
پدر نگران است.نگران همه زن و بچه هایی که شاید روزی گم شوند.
که همه وسیله های دنیا بروند گم شوند اما خانواده ای گم نشود.
پی نوشت:
یک روز که مادر نیم ساعت در خیابان گم شد قبض روح شدیم.امروز برایش از انجمن آلزایمر دستبند گرفتیم . پدر با وسواس به این فکر می کرد که مادر به النگو و دستبند عادت ندارد و اندازه می زد که بندی اضافه بر دستش سنگینی نکند.مادرم هیچ وقت دستبند طلا نداشت.همیشه آرزوهای ما را از طلا بسیار بیشتر دوست می داشت.
صدها مثلث برمودای پنهان فقط کمی از رگ گردن ما دورتر است.
۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه
سال نو مبارک
دوستان از حالا سال نو همگیتون مبارک باشه، از تمام وجودم آرزو میکنم که سالی همراه با سلامتی، شادی باشین.
دیشب بعد از حرف زدن با پدر و بردارم کلی گریه کردم. نمیخوام ناراحتتون کنم ولی دست خودم نیست خیلی با خودم کلنجار میرم و رو خودم کار میکنم ولی بعضی وقتا دیگه از دستم درمیره مثل حالا که شب عیده، یا مثل بقیه مراسمی که سالگرد داره و جشن میگرفتیم مثل تولد ها، سالگرد ازدواج ها،.....
مامان من جزو اون کسانی بود که برای این سنّتها و مراسم خیلی اهمیت قائل میشد، یادمه وقتی بچه بودیم با هم میرفتیم قاشق زنی، فال گوش وایمیسادیم سر کوچه، سفره هفت سین چیدن، سبزه سبز کردن، عیدی خریدن،تخم مرغ رنگی درست کردن، کادوی عمو نوروز،سبزی پلو ماهی شب عید، آاش رشته و رشته پلوی روز اول عید،.....یادم نمیاید که سالگرد تولد من، برادرم یا بابام تا به حال بدون جشن گذشته باشه.
منهم یاد گرفته بودم برای هر مراسمی از چند وقت قبلش هیجان داشتم برنامه ریزی میکردم حتا بعد از این که از خونه پدر و مادرم اومدم بیرون و به قولی مستقل شدم، ولی حالا یه چند وقتیه که از همهٔ این فرار میکنم، دیگه دلم نمیخواد سالگرد تولد و ازدواج هیچ کدوممون یادم بیاد، دیگه دلم نمیخواد مراسم عید برگزار کنم، چون برگزاری هر کدوم از اینها جای خالی مامان رو پر رنگ تر میکنه، هر چند که حضور فیزیکیش هست ولی دیگه مامان منیژه نیست، ولی باز هم همین غنیمت هست باز هم اگه دلت تنگ بشه میتونی بری ببوسیش، بغلش کنی، نازش کنی، براش شعر بخونی هر چند که دیگه جوابی ازش نمیگیری فقط نگاه هست... نگاهی آشنا و تردید بر انگیز، که گیج و مبهوت میمونی که چقدر از اینها رو فهمیده؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
که من حتا اینجا و دور از اونها از همینا هم محرومم، و قسمت من چیزی نیست جز حسرت، گریه، غصه،......
باز هم سال نو رو تبریک میگم، شاد باشین،........
۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سهشنبه
مشارکت مساوی در زندگی مشترک
یکی از دوستان توی وبلاگش گله کرده بود از اقایون که هیچ مسئولیتی در خونه به عهده نمیگیرن یا میرن سر کار یا میشینن پای تلویزین یا روزنامه،...
این یه واقعیت هست که مدل زندگی، تفکر، ارزش ها، دیدگاه، نوع تفریح، مسئولیت پذیر،....زنان و مردان متفاوت هستند، حالا چه حسی یا نیرویی یا شاید بهتر بگیم چه جادویی باعث میشه که این ۲ تضاد در کنار هم قرار بگیرن و تصمیم بگیرن که با هم زندگی کنن و خانواده تشکیل بدن کلی علامت سوال تحقیق به دنبال داشته.
همه ما چه زن، چه مرد این تفاوتها رو میشناسیم ولی وقتی که باهم زیر یه سقف زندگی میکنیم انگار یادمون میره. چرا ؟ روز مرگی، فشار زندگی، مسئولیت، تنبلی شاید جواب این چرا باشه.
ولی از همه مهمتر شاید این باشه که رفتار آقایون در خونه، نتیجه تربیت خانوادهاشون و عکسالعمل رفتار خود ماست. مطمئناً اون قسمت تربیت رو کاریش نمیشه کرد ولی میتونیم رفتا خودمون رو کنترل کنیم که!!!!
ما زنان باید یاد بگیریم که اول از همه چطور مکالمه کنیم که موثر باشه در عین این که حساسیت برانگیز نباشه. دیگه این که یاد بگیریم که مسئولیت اضافه به دوش گرفتن به نفع هیچ کس از افراد خانواده نیست، این قضیه باعث میشه که خودمون بیش از حد خسته بشیم، قر بزنیم، و در نهایت این که ارزش کأرمون رو کم کنیم و به تموم اینها هم متهم بشیم.
باید یاد بگیریم که به مردان اعتماد کنیم و باور کنیم که اونا هم میتونن مسئولیت به عهده بگیرن ممکنه که نتیجه مطابق میلمون نباشه ولی آنها هم به زمان احتیاج دارن که یاد بگیرن.
باید مسئولیتها رو تقسیم کنیم و به هیچ عنوان تاکید میکنم به هیچ عنوان سهم آنها رو انجام ندیم مگر این که مریض باشن، مسافرت باشن،... نگران نباشیم که وای حالا چی میشه اگر......؟ باور کنید که هیچی نمیشه، غذا ندارین هیچ اتفاقی نمیفته نون پنیر بخورین، خونه کثیفه خوب باشه آدم نمیمیره که.
ولی اگر نسبت بهم بی اعتماد باشیم زندگی مشترک میمیره اگر قر بزنیم تنها اثرش اینه که تنها میشیم و هر روز بیشتر از دیروز باید زحمت بکشیم بدون یک تشکر خشک و خالی.
۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سهشنبه
بیسکوییت لیدی فینگر lady finger bicuits
متاسفانه در ایران خیلی وقتها غذاها و دسرهای فرنگی تغییر پیدا میکنه بدون این که کسی بخودش زحمت بده و روش درست رو هم داخل پرانتز بگه و حالا با روش ایرانیش جایگزین کنه، نمیدونم شاید هم دلیلش این باشه یه سری از مواد که در این غذاها و دسرها استفاده میشه در ایران یافت نمیشه.
اگه یادتون باشه و به پستهای قبلی آشپزی در این وبلاگ سری بزنین روش تهیه تیرامیسو رو گذاشتم که با یه جور بیسکویت ترد به اسم "لیدی فینگر" درست میشه که در ایران با کیک آموزش میدن !!!!!!! من تصمیم گرفتم که به جای گله کردن از این دوستان روش درست کردن این بیسکویت رو بگم که از این به بعد تیرامیسو با این بیکویت درست بشه نه با کیک.
مواد لازم برای لیدی فینگر:
- نصف لیوان یا ۶۵ گ آرد مخصوص کیک
-۳ عدد تخم مرغ که سفیده وزرده از هم جدا شده
- ۲ قاشق غذا خوری شکر
-نصف قاشق چای خوری وانیل
-۱/۸ قاشق چای خوری کرم تارتار یا آب لیمو یا سرکه
-۳ قاشق غذا خوری شکر
- یه مقداری هم پودر شکر
روش تهیه:
- ابتدا فر رو با ۱۷۷ درجه س گرم کنید و سینی فر رو با کاغذ شیرنی پزی بپوشونین و کمی چربش کنید
(خیلی خیلی کم)
- زرده تخم مرغ رو با ۲ قاشق شکر بمدت ۵ دقیقه با سرعت زیاد همزن میزنیم تا کاملاً بیرنگ بشه ووقتی که یه قاشق ازش رو با فاصله میریزیم تو ظرف به صورت کمی غلیظ و روبانی بیاد پایین.
- روش آرد رو میریزیم ولی هم نمیزنیم
-سفیده تخم مرغ رو با همزن میزنیم تا کمی خودش رو بگیره سپس کرم تارتر (سرکه یا آب لیمو) رو میریزیم باهم میزنیم تا شروع کنه به حباب زدن و بعد کم کم ۳ قاشق شکر رو بهش اضافه میکنیم و همینطور هم هم میزنیم تا کاملا خودش رو بگیره
-سپس سفیده رو هم به زرده اضافه میکنیم و خیلی آروم هم میزنیم به این ترتیب هر دور هم زدن ۳ مرحله داره یادمون نره که با قاشق باید هم بزیم ۱- از کنار ظرف شروع میکنیم به سمت داخل تا وسط۲- با حرکات آروم دورانی به صورت نیمدیره تا وسط ظرف ۳- از وسط تا کناره این مدل هم زدن باعث میشه که حباب سفیده از بین نره و بیسکیوتها پف کنن. در ضمن لازم نیست خیلی هم بزنیم در همین حد که فقط با هم مخلوط بشن کافیه.
- بعد این خمیر رو میریزیم توی یه کسیه که تهش رو سوراخ کردیم یا توی قیف مخصوص و روی صفحهای که کاغذ انداختیم مواد رو به طول ۵-۶ سانتیمتر میرییزم و بین هر کدوم هم تقریبا ۲ سانتیمتر باید فاصله بذاریم بعد که کارمون تموم شد روش پودر شکر میپاچیم و سینی رو میذاریم تو فر برای ۸-۱۰ دقیقه، یادتون باشه که رنگ بیسکویتها باید کرمی باشه و قهوهای نشه.
- بعد که از فر در اوردین باید بذارین یه کمی خنک بشه ولی تا هنوز گرم هست باید به یه کفگیر صاف از کاغذ جدا کنی وگرنه به کاغذ میچسبه و خورد میشه. بذارین روی رک تا خنک بشه و بعدش میتونین همون موقع استفاده کنین یا بذارین تو فریزر.
۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه
واقعیت کشورهای دیگهای که ایرانیها حسرت زندگی در اونجا رو میخورن
از هفتهٔ پیش از طرف شهرداری محلّه یک سری کارت دعوت فرستاده بودن دم خونهها برای دیدن فیلم توی پارک محل اون هم مجانی!!!! در عرض ۳ هفته شنبه شب توی ۳ تا پارک یک محل ۳ تا فیلم مختلف پخش میکنن.
هفتهٔ پیش رو نرفتیم ولی امشب رفتیم جای همگی خالی شب خوبی بود، کارتون "بلت" رو نشون میدادن، یه پردهٔ بزرگ بود با کیفیت صدای خوب، ملت هم خیلی مرتب و منظم از فاصلهٔ ۳-۴ متری پرده شروع کرده بودن به بساط پهن کردن و نشستن، خوابیدن و فیلم تماشا کردن، خلاصه همه کلی حال کردن، چون اولا مجانی بود چون همین فیلم رو اگه میخواستن برن سینما باید حداقل ۲۰ دلار پیاده میشدن، دوما این که خوب همهٔ خانواده دور هم جمع بودن و هم پیکنیک بود هم فیلم، هوای خوب، جای قشنگ، بی هزینه، بدون جنگ اعصاب،....
من هم که نزده میرقصم...، از وسط فیلم حواسم رفت به ایران و کلی تو فکر که مردم ما چرا باید از همه چی محروم باشن، و اینکه اصلا چه جوری شد که مردم اینقدر عوض شدن، همه چی اینقدر عوض شد، چرا همه خوش گذرونی رو تو مهمونی خفن پر هزینه و پر سر وپر صدا میبینن، یا تو عرق سگی خوردن و مفتخر بودن بهش، یا خرید چیزهای چشم گیر و پر زرق و برق، غذاها و خوراکیهای عجیب و پر در دسر و پر هزینه، یا تو رویای کلاب، دیسکو،...مگه چند درصد مردم اینجا میرن دیسکو؟ مگه چند درصد مردم اینجا پول واسه هزینههای مدل ایران دارن؟ یا اصلا بهش فکر میکنن یا براش وقت میذارن؟
آدمها به شادی و آرامش احتیاج دارن، به این که بتونن یه چند ساعتی رو به قول ما تنبلی کنن یا به قول اینا "لزی ویکند" داشته باشن.
توی ایران تا اون زمان که من بودم نزدیکترین جای پیکنیک یه چند ساعتی تا تهرون فاصله داشت، اون هم مامان بدبخت باید از چند ساعت قبل تو آشپزخونه بست میشست که یه غذایی درست کنه که بشه با خودت ببری، یا این که باید یه گونی پول باخودت میبردی اگه میخواستی بیرون غذا بخوری، یا نهایتا باید کالباس میگرفتی.
پارک و کوه هم که دیگه خیلی جای رفتن نبود چون آرامش نداشتی از بس که شلوغ بود و نا امن از نظر اجتماعی، چون همش باید منتظر میبودی که یه جا یه دوایی بشه سر این که چرا فلان پسر به اون دخترچپ نگاه کرد یا مثلا متلک گفت،....
نمیدونم شاید این چیزی که من میگم خیلی برای کسانی که ایران زندگی میکنن آشنا نباشه مثل خود من، تا این که اومدم و تجربه کردم که اینجا آرامش و امنیتش، احترام به حقوق همدیگش یه دنیا ارزش داره، و تا وقتی که ایران بودم فکر میکردم که خوب آسمون همه جای دنیا همین رنگه، که مطمئنا نیست، الان حتما میگین مگه همه میتونن برن از ایران بیرون؟
نه من اینو نمیگم... منظورم اینه که چه خوب بود اگه مردم ایران هم به جای این که همش دنبال مقصر بگردن و تقصیر خیلی چیزا رو بندازن گردن ..... به خودشون بیان و باور کنن که ما مردم ایران آدمهای به فطره خوبی هستیم که مریض شدیم، مریض یه سری عادتهای بد و اینو قبول کنیم و بعدش بریم دنبال چرا ها...، دلیل ها...، و براشون درمان پیدا کنیم، زندگیها رو ساده تر کنیم تا آروم تر بشیم. چرا نباید فکر کنیم که اگه هر روز صبح به جای دود و همه چیزهای تیره دورو ور چشممون اول به سبزی و گل بخوره حتما روز بهتری خواهیم داشت و برای همچین چیزی نباید که منتظر باشیم که آقای شهردار یا آقا x بیاد جلوی خونه، جلوی پنجره مارو گل و درخت، سبزه بکاره. تو ایران میگن "ای بابا این کارا دل خوش میخواد" ولی مگه غیر از اینه که این چیزا دل آدم هارو خوش میکنه.
آهای کسانی که تو ایران زندگی میکنین فکر میکنین مشکلات، مریضی، فقر، بیکاری، ....فقط تو ایرانه؟ به اون کس و اون چیزی که باور دارین قسم نه، ولی بقیه آدمها میدونن و میخوان که مشکلاتشان رو حل کنن ولی ایرانیها نمیخوان، ترجیح میدن که فکر کنن حتما قسمتشون اینجوری بوده، یا بد شانسن، یا هزار دلیل دیگه که مطمئنا خودشون درش هیچ نقشی ندارن یا نداشتن.
چرا فکر نمیکنیم برای درست زندگی کردن لازم نیست که اول همه چی راست و درست باشه و ما خیلی خوب و قشنگ افتخار بدیم درست زندگی کنیم. چرا برای خودمون "چرا" نمیسازیم و براش جواب پیدا نمیکنیم.....
میدونین واقعیت کشورهای دیگهای که ایرانیها حسرت زندگی در اونجا رو میخورن چیه؟ واقعیت اینه که مردم اونجا انسانیت براشون از هر چیزی مهم تره، درست بودن و درست زندگی کردن، به حقوق هم احترام گذاشتن، مسول بودن. خودشون گل و درخت میکارن به دون این که توقع داشته باشن کس دیگهای این کار رو بکنه.
به همین ترتیب هیچ کس هیچ کس حتا قدرتمند ترینشون هم دیگه جرات نمیکنه که بهشون زور بگه یا ودارشون کنه درست نباشن و درست زندگی نکنن.
۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه
ماکارونی با پنیر ریکوتا Pasta with Ricotta cheese
ماکارونی با پنیر ریکوتا
همونطور که میدونین اصل پستا یا همون مکرونی خودمون گوشت نداره، و اکثرا پستا یا ماکارونی رو بعد از جوشوندن با مواد دیگه مثل پنیر مخلوط میکنن یه مدل ساده و خوشمزش همین پستاای که میخوام بگم:
- ۲۰۰ گرم پاستا
- ۲-۳ قاشق غذا خوری روغن زیتون
- ۳-۴ عدد گوجه فرنگی تزیینی (چرری تمتو)
- پنیر ریکوتا ( یا پنیر تبریز که کمی خورد شده)
- ۳-۴ قاشق غذا خوری جعفری خورد شده
- ۲-۳ قاشق غذا خوری آب لیمو
- ۳-۴ عدد قارچ خورد شده
- ۳-۴ قاشق غذا خوری پیازچه
اول یه مقدری آب جوش و کمی روغن و نمک رو میذاریم سر چراغ و پستا رو میجوشونیم تا به اندازه دلخواه نرم بشه (اصل پستا اینه که خیلی خیلی نرم نیست) بعد آب کش میکنیم
توی یه قابلمه روغن زیتون و پستا و قارچ رو میریزیم کمی که همزدیم یعنی حدود ۳-۴ دقیقه، زیر گاز رو خاموش کنی سپس بقیه مواد رو اضافه کنین و در آخر هم جعفری.
غذا حاضر است نوش جونتون.
* کسانی که مصرف مکرونی زیاد دارن برای صرفه جوئی در وقت میتونن که حجم بیشتری ماکارونی رو بجوشنن و بعد از آب کش کردن اجازه بدن که آبش کاملا کشیده بشه سپس مکرونی رو با روغن زیتون زیاد مخلوط کنن و بریزین توی ظرفهای در داری که هوا بهش نفوذ نمیکنه و به این ترتیب مکرونی رو تا تقریبا ۱۰ روز میشه نگاه داشت و هر بر که لازم داشتین میتونی به مقدار مصرف ازش بردارین و دوباره بذارین توی یخچال.
۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه
کیک بستنی با سوس باتر اسکاچ Ice cream cake with butter scotch sause
وقتشه که یه آخر هفته شیرین و خوشمزه داشته باشیم، پس با هم کیک بستنی با سوس باتر اسکاچ درست میکنیم:
- ۱ لیتر بستنی وانیلی (ساده) که برای ۱۵ دقیقه از فریزر گذاشتین بیرون تا کمی شل بشه
- گردو ۳-۴ عدد
- بیسکویت شکلاتی ۴-۵ عدد
- شکلات ۵-۶ تیکه کوچک
- یک ظرف تقریبا گرد با شعاع ۲۰ سنتیمتر یا هر ظرف دیگه که بتونین توی فریزر بذارین
بیسکویت رو توی کیسه فریزر بریزین و با یک چیز سفت مثل وردنه بکوبین روش به حدی که یه مقداری خورد بشه ولی لازم نیست پودر بشه.
گردو، شکلات رو بریزین توی خورد کن تا کمی خورد بشن سپس همه مواد رو با بستنی بریزین توی ظرف بزرگ و با همزن برقی به اندازه ۱-۲ هم بزنین که با هم مخلوط بشن.
ته ظرف رو با نایلون ( کلینگ رپ) (از هر نوع نایلون تمیز دیگه هم میتونین استفاده کنین)بپوشونین به طوری که اضافش از دور تا دور ظرف بیرون باشه.
سپس مخلوط بستنی رو بریزین توی ظرف و باید حواستون باشه که اضافههای نایلون توی بستنی نره و بذارین توی فریزر برای ۱ ساعت تا خودش رو دوباره بگیر.
مواد لازم برای سوس باتر اسکاچ:
- شکر ۲ قاشق غذا خوری
- شکر قهوهای ۳ قاشق غذا خوری
- کره ۲ قاشق غذا خوری
- وانیل ۱-۲ قاشق مربا خوری
- خامه ۱۰۰ گرم
ابتدا شکرها و کره رو بریزین توی ظرف و بذارین سر چراغ تا حدود ۵ دقیقه بجوشه هر از چند گاه هم یه هم کوچیک بزنین.
بعد وانیل، خامه رو بریزین و هم بزنین تا حسابی مخلوط بشه و باز ۴-۵ دقیقه بجوشه، سپس زیر گاز رو خاموش کنین و بذارین یه مقداری خنک بشه.
بعد از یک ساعت که بستنی دوباره خودش رو گرفت از فریزر بیرون میاریم و توی یه ظرفی که میخواهیم سرو کنیم بر میگردونیم (یاد وقتی بیفتین که میخواین برنج با تهدیگش در بیارین چه جوری قابلمه و دیس رو حرکت میدین) با کمک اضافه نایلون راحت تر میتونین بستنی رو از قالب جدا کنین سپس نایلون رو از بستنی جدا کنین و روی بستنی رو از سوس بدین و روش کمی شکلت رنده کنین، یاااااااااممممممممممممم خیلی خشمزست.... نوش جونتون
اشتراک در:
پستها (Atom)